|
دمادم
|
||
|
تاملی در ادبیات ، هنر ، یادها |
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط ، مر...سی
با حنجره ی نامجو ،تصور کنید .
ذره ذره دارم نقل مکان می کنم به این آدرس:
...وتازه ترین شعر رویایی شاعر را در سوگ ندا صالحی در این جا بخوانید .
پرنده ، فقط یک پرنده بود *
مي گفتنش علي آباد
پاییزا هم انار داشت
ازش ساختن يه دونه تاق
برق قوي دادن توش
شب نداشتن با حباب
گلدونا رو آتيش دادن
سبزه نموند تو ايووني
مشكلي نبود، حتي يه دونه
نه بع بعي و نه ديگه ماغي
هر كي مي رفت، سر ِيه كاري
تو ميدون ها جلو آبنماها
با پرنده هاي كاغذي
مامورا ديدن تو فضا
با بال هاي خوش آب و رنگ
بچه ها هم خندون شدن
آآآآي خطر! خطر! خطر!
به هر سوراخي سر زدن
از اون بلاي پر زري
جمع مي شدن تو کوچه اي
گوش به صداش مي كردن
سمپاشي مي كردن فضا رو
غيب مي شد مثل فشنگ
واسه بچه ها و اوناي ديگه
قناري بودو ديگه بس
يه روزي دست آخرعقلشون بهش قد نمي داد
واي كه شده برنده!
مامورا رو روونه كردن
بيرون كردن ، دونه دونه
مرد و زن و پير وجوون
پشت سمپاشا نشستن
از نوك پاش، تا فرق سر!
آشغالا هم پارو شدن
از قناري هم، خبري نبود
فرشاي ِ قرمز هم ، دراز
ما مورا واستاده بودنبا همديگه رفتن سفر
خرداد 88
رسیدن به وادی هنر و هنرمند همواره ذهن هایی را به خود مشغول داشته . این که چه کسانی را می توان به این لقب مفتخر کرد و میزان تعریف هنرمند چه شرایطی را در برمی گیرد ؟ آیا پیوند هنر و سیاست تنگاتنگ است یا به عبارتی میزان تعهد هنر چیست و الزاما هنرمند می تواند خود را متعهد به جامعه ی خویش فرض کند ؟ آیا هنرمند ، روشنفکر هم هست یا باید باشد ؟ و این که پیوند هنر و روشنفکری در کشورها ی جهان سوم موضوعی از پیش تعریف شده است و هنرمند نمی تواند خود را بری از حوادث و ماجراهای ایجاد شده برجامعه اش بداند که خود همواره به طور مستقیم و غیر مستقیم در معرض تهدید سیستم حاکم است .
همواره هنرمندانی بوده اند که نه تنها کاری به جامعه ی روشنفکری نداشته اند و گاه از این هم پیشتر رفته و به حکومت های توتالیتر نزدیک شده اند که نمونه ی بارز آن بورخس نویسنده ی معروف آرزانتینی ست که کسی در ذات هنری آثار او نمی تواند شکی به خود راه دهد در عین حال نمی توان دیدگاه اجتماعی او را نادیده گرفت . حالا که پس از سال ها خوانندگان با آثار بورخس یا هر نویسنده ی دیگری مواجه می شوند نه به دیدگاه سیاسی او که به ذات آثارش میپردازند که روح آدمی در آن پیداست و متوجه تعهد اصل بورخس به هنر می شوند . اما بورخس تنها یک نمونه است ضمن این که دیدگاه های او و کاری به کار سیاست نداشتنش آسیبی به دیگرانی که مخالف او بوده اند وارد نیاورده است و جز آن در کشورهای جهان سوم یا آن ها که مهر حکومت ها ی توتالیتر را بر چهره دارندکیست که نتواند نام ها را ردیف کند ؟ از میلان کوندرا نویسنده ی چک گرفته در زمان حاضر تا گارسیا لورکا ی بزرگ شاعر اسپانیایی . نمی گویم همه چون سارتر به تعهد هنری پایبند بوده اند، اما مخالفت چیزی ست که ذات هنرمند را به روشنفکری نزدیک می کند و پیوند می زند .
باز می گردیم بر بحث آغازین ؛ هنرمند کیست ؟ و کوتوله های هنری چه کسانی هستند ؟ آیا کسانی به دلیل اشتغال در کارهایی با فن هنری مثل بازیگری ، دوبله و...می توانند لقب هنرمند رابه دوش بکشند بی آن که درکی از ذات هنر داشته باشند و خلاقیت برای آن ها مفهومی دور از ذهن باشد؟آیا یک نقاش یا خوشنویس به صرف استفاده از رنگ و یادگیری فرم و شکل برازنده ی لقب هنرمند هست یا نه ؟ شاید بله و شاید هم نه اما یک چیز واضح است که جهان هنر ، چون تمامی عرصه های دیگر همواره کوتوله هایی را در خود پرورش داده که به قول فروغ فرخزاد در سرزمینشان " مدارها همواره در صفر درجه مانده اند " .
امروز بیانیه ی جمعی پانصد نفری از بازیگران و برخی کارگردان های تلویزیون را در تبری جستن از گروه معترض مردمی دیدم و قبل از این که بخواهم در موردش اظهار نظری در ذهن خود بپرورم راه بر هر تصور پیش فرضی بر خود بستم . راه هایی چون این که شاید مجبور به صدور به این بیانیه شده اند یا ترس از دست دادن شغلشان در تلویزیون آن ها را به این کار واداشته و... با این وجود اسامی بیشتر ناشناس آن جمع پانصد نفری راه بر فرض اول را، خود به خود می بست ؛ اگر اجباری در کار بوده چرا نامی از بزرگان تلویزیون در آن نیست ؟ ان ها که این سال ها تقریبا آبروی نیم بند فیلم ها و سریال های تلویزیونی را بر دوش دارند . فرض دوم نیز خود به خود محال می نمود ، چون چهره هایی بسیار کارکرده و با تجربه در این لیست دیدم . کسانی که مسلما نمی توانند احتیاج چندانی به این شغل داشته باشند ، نام هایی چون فریدون جیرانی – که این اواخر علنا بلندگوی تلویزیون شده بود - یا خانم معصومی که افزایش سنش او را از بازیگری در خیلی نقش ها بر حذر می دارد و به دلیل همین موضوع نقش های کمی برای او متصور است نام های دیگری را جستم که نیافتم ، نام هایی که جوان بودند ، کسانی که تازه به دنبال مطرح کردن خود هستند و چه جایی بهتر از تلویزیون . با خود گفتم آن ها احتمالا می دانند چیزی که هنرمند را ماندگا رمی کند نه ماندن بر شغل که آبرویی ست که ذره ذره می خرد و در طول سالیان انباشت می شود . آن چه هنرمند را در ذهن مردم در طول سالیان ماندگار میکند نه اوضاع بد مالی او که اندازه ی او ست که چگونه در قد و قامت خود ظاهر شود و از آن مهمتر بتواند قابلیت ها ی هنری خود را کشف کند و بر آن ها بایستد و افزونشان کند .
و راستی چیست راز این جمله که " حاشا ، حاشا که قلم را به نان نفروشی که بسیار ارزان ست " و در عین حال همیشه هستند کسانی که می فروشند و بدنامی و باد برای خود درو می کنند ، به خود چنین پاسخ دادم ماندن در ذات هنر و ایستادن در مقابل شهرت زود به دست امده حتما دشوار ست حتی اگر فرد بداند که این شهرت کوتاه ست و شهرت ماندگار چیزی ست که در طول سالیان به دست می آید و ماندگار می شود .
بیانیه را خواندم و بی هیچ افسوسی کوتوله ها و نان به نرخ روز خورهای بازی های تلویزیونی را شناختم ، فقط همین ! و این چیزی نیست که نه در ذهن من که در ذهن هیچ کس دیگری ماندگار شود ولی اگر یکی از همین افراد پس از سال ها به دنبال راهی برای خود در جامعه ی بزرگ هنری – روشنفکری ایران برآید و بخواهد ست و پایی بزند که نامش در کنار بزرگان باشد ، گمان نمی کنم آن وقت من یا دیگرانی که این لیست را خوانده اند این نام ها را به خاطر نیاورند و به یاد نیاورند که همین افراد حالا چگونه برای این که جایی در اذهان بیابند دارند خود را به آب و آتش می زنند اما ذهن انسان که دست خودش نیست ، نمی تواند فراموش کند ، اسامی ردیف شده پشت سر هم را فراموش می کند اما رفتاری ر اکه پشت هر نام می ماند تا همیشه به خاطر می سپارد
گاندی :
"اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، آن وقت با تو می جنگند، ولی در نهایت پیروزی با تست."
پیرزن و عروسک هایش(؟)
رنگی سرخ بر زمینه ی یکدست سبز پاشید . و منتشر شد . پیرزن دنبال قطرات سرخ را گرفت و به پهن دشت بیکرانه ای رسید که یکسر سبزه زار بود و در آن فضای پهناور خودش را دید که سرگردان به هر سو چشم می چرخاند تا نقطه ای معلوم را بیابد . بعد ناگهان از گوشه ای از سبزه زار تلفنی زنگ می خورد ، خود را به کیوسک قدیمی و زردنگ تلفن رسانید اما تا به آن برسد پایش به سنگی سیاه لغزده و نقش زمین شده بود ، صدای زنگ تلفن همچنان در آن بیکرانه طنین انداز بود و او را نای برخاستن نبود .همان طور که به پشت افتاده بود از گوشه ی چشم به سنگ سیاه نگاه کرد و دو چشم ریز درخشان روی او با شکافی چون دهان یکسره باز او را در خود لرزاند ، با تمام تلاش تقلا می کرد که برخیزد و صدای زنگ تلفن حالا تبدیل به بوقی ممتد از بی مخاطبی شده بود و در تقلایش برای رسیدن به کیوسک از خواب پرید . دهانش خشک بود ، عادت نداشت که شب ها بیدار شود و تشنه باشد . او مدت ها بود خواب ندیده بود ، درست از روزی که از خواب برخاسته ودیده بود همه از اطرافش رفته اند ، کسی نمانده بود ، خانه خالی خالی بود و او را بی خبر گذاشته و رفته بودند و بعد دیگر نیامدند ، نمی خواست پاپیچشان شود که برگردند یا او را با خود ببرند ، آن قدر نیامدنشان طول کشید که او دیگر شکل زندگی خود را یافته بود بی هیچ امیدی ، همان وقت ها بود که به یاد درگذشتگانش – نه آن ها که رفته بودند _ عروسک های یادبود را خریده بود و از شب همان روز دیگر هرگز خوابی ندیده بود وحالا ناگهان با تکان این خواب عجیب برخاسته و در تاریکی اتاق کورمال کورمال دنبال کلید چراغ میگشت تا روشنیاش ، وضعیت تازهی دشوارش را برایش قابل فهم کند اما نه روشنایی اتاق و نه رفع تشنگی اش چیز یبه درک او نیفزود . نه این که بخواهد معنای خوابش را دریابد یا معنای وضوح غیر قابل انکار خواب را دریابد ، بلکه این کیفیت خواب دیدن بود که او را برانگیخته و به فکر برده بود ، همان طور که نشسته و فکر می کرد ،متوجه شد که یک پارچ آب را تمام کرده اما از تکان های دلش کاسته نشده است هنوز . با خودش فکر کرد چه چیزی می تواند حالا بعد از این همه مدت دلش را چنان لرزانده باشد که زندگانی مرده اش را در خواب شکلی و رنگی دهد و ا زهمه مهم تر آن سبزی بینهایت که احاطه اش کرده بود و تلفنی که زنگ می خورد انگار هنوز در گوشش ، القاگر چه پیامی بود . دمی همان طور نشسته چشم بر هم گذاشت وچند نفس عمیق کشید ، به ردیف عروسک های خاموش و دست بسته اش روی طاقچه خیره شد و دانست که این رنگ جدید که در احوالش پیدا شده نشانی از هیچ کدام از آن ها یا اشیای مرده ی اتاق نیست . از رختخواب بیرون آمد و پشت پنجره رفت ، شب در ساکت ترین حالت خود نفس می کشید اما در تنفس ناموزون آن چیزی بود مثل بو که معنایش را در نمی یافت . برای اولین بار پس از سالیان یاد کسانش افتاد که مدت ها پیش ترکش کرده و رفته بودند ، فکر کرد ماه بر آنان هم می تابد و آن ها هم سکوت بویناک شب را احساس می کنند هر جا که باشند . بعد برگشت و اولین کاری که به ذهنش رسید را انجام داد، دوشاخی تلفن را وصل کرد و امتحانش کرد که تلفن کهنه و گرد گرفته بوق داشته باشد . دمی به صدای بوق ممتد تلفن گوش سپرد ف، احساس کرد چقدر این صدا را دوست دارد و چقدر این صدا به بوی شب نزدیک است ، بویی آبستن ! بادش آمد که زمانی وقتی به ترکیب جدیدی از کلمات دست می یافت آن ها را در دفترچه ی کوچکش می نوشت ، دفتر چه ای که سال ها بود خبر از آن نگرفته بود . به آشپزخانه رفت ودر کتری آب جو ش آورد و کمی برای خودش چا ی دم کرد و همان طور که نشسته بود و محو بو و سکوت سنگین شب بود جرعه جرعه چای خورد . تشنگی ! این هم حسی بود که مدت ها پیش از دست داده بود . همان طور که در سکوت غرق شده بود به آن چه در طول آن روز و رزوهای پیش از سر گذرانده بود اندیشید ، زندگی اش چنان معمولی بود و کارهایش چنان تکراری که حادثه ای برای به خاطر ماندن نمی ماند ، با خود گفت دوباره سعی می کنم . چند باری دیوان حافظ را که از روی تاقچه برداشته بود و کنارش گذاشته بود خواست باز کند اما دلش راضی نشد که این سکوت را بشکند ،سکوت داشت رازی را به او می گفت که نمی دانست . دوباره برای خودش چا ی ریخت و در نور بی حال چراغ به رنگ ارغوانی آن خیره شد . با خود فکرکرد درخشش رنگ چای از چیست ، وقتی که رنگی چنین کدر است و بلافاصله با این فکر یک جفت چشم قهوه ای را به خاطر آورد ، یک جفت چشم جوان که روز همین شب در کوچه به رویش خندیده بود ، سعی کرد بیشتر فکر کند تا چهره ی آن چشم ها را به خاطر آورد ، درخشش آن چشم ها چیزی شبیه رنگ چا ی بود خسته اما راضی و آن برق ... چند بار زیر لب تکرا رکرد آن برق .. برق آن چشم ها ی جوان و بعد یک انگشت را به یاد آورد انگشت سبابه ی پسری جوان که به شکلی مبهم رنگ سبز را برایش تداعی گر بود ، رنگی شبیه همان که در خواب دیده بود ، راضی از این که افکارش دارد راه به جایی می برد بی اختیار قندی به دهان گذاشت ، قند مزه ی شور و گس خاک را می داد ، مدت ها بود که قندان همان طور روی تاقچه بی استفاده مانده بود چون با تلخی بی نهایت دهانش ، طعم قند فقط تلخی را بیشتر به رخش می کشید اما حالا آن تکه قند زرد شده را با ولع می مکید ، دوست داشت آن را بجود اما فوران افکار مجال را از او گرفته بود ، حالا به روشنی یادش بود که آن جفت چشم قهوه ای جوان آن روز در کوچه در حالی که داشت می گریخت به رویش لبخند زده بود و انگشت اشاره ی سبزش را رو به او تکان داده و گفته بود مادرجان ! سبز باشی و چون نسیمی به سبکی وزیده و رفته بود . حالا آن جفت چشم جوان بود که خون را در رگ هایش به جنبش آورده بود . به تندی برخاست و پرده را کنار زد و با تشویش به انتهای کوچه نگریست . او حالا نگران یک جفت قهوه ای غمناک بود که به روشنی لبخند می زد .
واتسلاو هاول نمايشنامه نويس برجسته جهان و رئيس جمهور سابق جمهوری چک به مردم ايران پيام داد که تسليم نشوند.
هاول که از فعالان حقوق بشر در جهان است و تلاش های زيادی را برای دفاع از حقوق مردم برمه و بلاروس انجام داده در گفتگو با راديو اروپای آزاد گفته است که با مردم معترض ايران احساس همبستگی می کند.
وی در باره نگرانی اش از انتخاب مجدد احمدی نژاد گفت:« من او را از طريق حرف هايی که زده و در رسانه ها منعکس شده، می شناسم. اظهارات او نگران کننده است و ربطی به مذهب یا ميهن پرستی ندارد. »

هاول ضمن ابراز همدردی با مردم ايران که به نتايج انتخابات اخير معترض اند، گفت اميدوار است که تظاهرات آنها با خون ريزی و قتل عام مواجه نشود.
وی از دولت های غربی خواست تا با اعمال سياست های خود دولت احمدی نژاد را ايزوله کنند . هاول همچنين همبستگی دولت های غربی را با دانشجويان و کسانی که از حقوق بشر در ايران دفاع می کنند، امری لازم دانست.
وی گفت برای مردم ايران و پيروزی آنها دعا می کند و از آنها می خواهد که اگر به نتايج فوری نرسيدند، دچار ترديد نشوند.
هاول در ادامه پيام خود گفت: « تلاش های آنها روزی به نتيجه خواهد رسيد اما خدا می داند کی و چگونه. نمی توانيد برايش زمان تعيين کنيد. حداقل تجربه ما اين را می گويد.»
واتسلاوهاول از مخالفان سرسخت نظام کمونيستی و توتاليتريسم حاکم بر چکسلواکی بود و پس از فروپاشی کمونيسم در اين کشور و تقسيم آن به دو جمهوری چک و اسلواکی در سال 1990 به رياست جمهوری چک برگزيده شد و تا سال 2003 در قدرت ماند.
«پروانه ای روی آنتن»، «خاطرات» و «اپرای گدايان» از جمله آثار واتسلاو هاول است.
از عموهایات
نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطرِ سایهی بام ِ کوچکاش
به خاطر ِ ترانهیی
کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر ِ دریا
به خاطر ِ یک برگ
به خاطر ِ یک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ِ دیوارها – به خاطر ِ یک چپر
نه به خاطر ِ همه انسانها –به خاطر ِ نوزاد دشمناش شاید
نه به خاطر ِ دنیا – به خاطر ِ خانهی تو
به خاطر ِ یقین ِ کوچکات
که انسان دنیایی ست
به خاطر ِ آرزوی یک لحظهی من که پیش ِ تو باشم
به خاطر ِ دستهای کوچکات در دستهای بزرگ ِ من
و لبهای بزرگ ِ من
بر گونههای بیگناه ِ تو
به خاطر ِ پرستویی در باد ، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر ِ شبنمی بر برگ ، هنگامی که تو خفتهای
به خاطر ِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر ِ یک سرود
به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شبها تاریکترین ِ شبها
به خاطر ِ عروسکهای تو ، نه به خاطر ِ انسانهای بزرگ
به خاطر ِسنگفرشی که مرا به تو میرساند ، نه به خاطر ِ شاه راههای
دوردست
به خاطر ِ ناودان ، هنگامی که میبارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک و هر چیز ِ پاک به خاک افتادند
به یاد آر
عموهایات را میگویم
از مرتضا سخن می گویم .
گفتی که یک دیار
هرگز زجور و ظلم
نمی ماند برپا و استوار
هرگز
هرگز
والا پیام دار
محمد
کاتب، دست راست خویش بالا آورد و در خطوط آن خیره ماند . با خود گفت : خطوط به کجا میروند ، چنین که در سر سودای رهایی دارند ؟ دمی به آنها دقیق شد ، هرکدام به راهی و در آن راه خطوطی ریز که به خطوطی دیگر منتهی می شد و باز آنها هم هر کدام به دیگری . قلم به دست راست فشرد کاتب و با انگشت و قلم شقیقهاش را فشار داد ؛ به کجا میبرند مرا خطوط؟"و در سودای کلمات فرورفت .
در سایه نشستهبود کاتب و آفتاب را نمیپسندید که وضوحش زیاده از حد بود و نکتهی پنهانی در آن نمیماند برای فاش کردن که به کار کلمات بیاید . کاتب ، خود در آفتاب بود و کلماتش از سمت سایه میآمدند ، سمت تاریک درون و کاتب چراغ به دست دهلیزهای تاریک درون را ذره ذره با چراغ کوچک کلمات میشکافت و پیش میرفت و هر دهلیز به دالانهایی و هر دالان به راهروها و راهروها به اتاقهای گنگ تودرتو و کاتب با آنها بود در عمق تاریکترین دخمهها ، باریکهراهی را روشن کرده و شکافتهبود تا رسیده بود به آنجا ، تا برسد به به دریچهای که از پشت ، نور میتاباند به سمتی که چراغ روشنش کردهبود و کاتب چون چنین به انتها میرسید ، قلم به زمین میگذاشت و در خطوط نوشتهی خویش غرقمیشد و میخواند و میخواند ، چنان که درمییافت کورهراهی از کورهراههای ذهن را با دست و قلم رفتهاست و بعد نفسی به آسودگی میکشید و به سمت روشن خویش میرفت .
زندگی و شخصیت هوشنگ گلشیری را میتوان به دو نیمهی تاریک و روشن تقسیم کرد . او در نوشتههایش سمت تاریک ذهن را بیرون میکشید چنان که خود میگوید :"گویا از همان ابتدا من دربارهی واقعیت و یا آنچه همه واقعی میپندارند به شک بودهام . از "چنار " یکی بالا میرود تا جهان رویا را ببیند و دیگران میاندیشند که رفتهاست تا خودکشی کند ؛ یا در "شب شک "هرکس از منظر خود جهان را میبیند و الی آخر ."
اما در زندگی اجتماعیاش ما با وضوحی سرشار از او روبروییم . نویسندهای اجتماعی ، درگیر فعالیتهای کانون نویسندگان ، حامی جوانان نوقلم و تلاش توانفرسا برای بسیار کتابهایی که به همت او به چاپ رسید و دیگرانی را به جامعهی ادبی معرفی کرد . گروهی البته شاید این وجه شخصیتی او را نمیپسندیدند و دلیلشان البته هر چه باشد در نهایت به یک چیز ختم میشود ؛ یا گلشیری و یا آنها با شیوهی نوشتاری هم کنار نیامدهاند و چنین است که باز به نیمهی اصلی ، نیمهی دیگری میرسیم که در داستانهای او با آن سراغ داریم . گلشیری نویسنده با داستانهایش از سمت تاریک کلمات بیرون میآید و غولهای بیشمار روح و ذهن را چون آینهای در برابرمان میگیرد .
جهان ذهنی و عینی در فضای داستانهای گلشیری چنان به یک اندازه سهمی از واقعیت میبرند که با اطمینان میتوان گلشیری را خالق عینیت بخشی به ذهن در ادبیات ایران نامید. واقعیت چیست و خیال کدام است ؟ اگر داستانهایش را از چنار شروع کنیم و از چند داستان اجتماعی که به نیمهی روشن ذهن پرداخته ، بگذریم گلشیری را خالق بزرگترین رویاهایی می یابیم که به جهان عینی وارد شدهاند ، یا واقعیت هایی که به ذهن پیوستهاند واگر قرار باشد دربارهی نویسندگان قائل به دو نوع تقسیم بندی باشیم به این ترتیب که نویسندگانی که از سمت تاریک مینویسند و نویسندگانی که از سمت روشن ؛ گلشیری از معدود نویسندگانیست که از سمت تاریک مینویسد . چه اکثر داستانهایی که خوانده و میخوانیم از کلاسیک گرفته تا مدرن ، با سمت روشن کلمات و ذهن روبروییم و تنها معدود نویسندگانی هستند که ما را به دنبال خود به جهان پیچ در پیچ ذهن میکشانند.
با همین نگاه ، سراغ مطالب این یادنامهی کوچک میرویم نوشتههایی که به جنبههایی پنهان و تارک ذهن گلشیری نقب زدهاند یا خود از سمت تاریک ذهن او وارد شدهاند و نوشتههایی که جنبهی ظاهر و روش گلشیری را در بوتهی نقد گذاشتهاند . از میان نوشتههایی هستند که با درهم آمیختگی نیمهی تاریک و روشن ، برداشت خود را از داستانها و شخصیت گلشیری ارئه دادهاند نقد و تحلیل آن چه در اینجا هست میماند برای پستهای بعد .
دست روشن
مرگ هوشنگ گلشیری مرگ هر کسی نیست :نوشته ای از رضا براهنی
نویسنده با لذت مینویسد ، حتی مرگ را مثل زندگی ، بهتر از زندگی ، با لذت مینویسد . اما همهی نوشتههای خوب ، در آهستگی نوشتهمیشوند ، یعنی کلمه به کلمه و جمله به جمله ، و مدام در حال بازگشت به آغاز نگارش. وسواس چنان او را جادو کرده که ما خط خوردن کلمات غیرمکتوب را از خلال کلمات مکتوب میبینیم . این دقت نگارش زبان را کمتر نویسندها یدر کشور ما داشتهاست .
ادامه متن کامل این نوشته را در کارنامه شماره ۱۲ بخوانید
هوشنگ گلشيري و مقولهي نقد
یادداشتی از علیرضا ذیحق
برمي گردم به اين حرف سيمين كه مي گويد : ” آدمها مطلق نيستند ، معجوني هستند از ضعف ها و قدرتها ” و نگاه خودم به گلشيري كه يك همچنين عطري دارد ...
گلشیری در جایی از این مصاحبه میپرسد : به جای شاهد زمانهی خود بودن ، نمیشود رمان نویس صرف بود ؟ طور دیگری بگویم : برای شاهد زمانهی خود بودن ، حتما باید از استناد و تخیل استفادهکرد یا به نحو دیگری هم میشود اینکارو کرد ؟
فنجانها آرام به ميزهاي شيشهاي برخورد ميكنند و همانجا، ساكت باقي ميمانند. امشب نوبت من است كه بخوانم. كتاب را باز ميكنم. بوي كاغذِ كهنه بلند ميشود. منتظر ميمانم تا بچهها يكي يكي سر برسند. ميداني؟ انگار ريسماني وجود دارد كه همهي ما را به يك بند كشيده است. يك بندِ نامرئي دوست داشتني...
یادداشتی ازفرشته نوبخت
چه کسی از گلشیری می ترسد ؟
صلاح عباسی
گلشیری، سختگیرترین معلم ادبیات ایران بود و البته با انصافترینشان هم نبود، اما لایقترینشان بود. در کلاسش رفوزهگان اکثریت قریب به اتفاق را داشتند. البته مخالفتهایی هم وجود داشت. در تاریخ ادبیات معاصر ایران هیچ نویسندهایی به اندازهی گلشیری موافق و مخالف نداشته است. از موافقان که بگذریم مخالفان از گلشیری میترسیدند و هنوز هم از شبح او میترسند، و البته دلایل ترسشان کاملاْ بهجاست....
معرفی بنیاد هوشنگ گلشیری
نصرت درویشی
جای خالی گفتگویی با گلشیری درباره وضعیت روشنفکر در ایران (این گفتگو به زودی آماده خواهد شد )
دست تاریک
همسرایی صداهای ناهمخوان :
حسین پاینده
در نوشتار حاضر قصد دارم همين موضوع (علت ماندگاري برخي از آثار ادبي) را درباره رمان شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشيري بررسي کنم. به راستي رمز ماندگاري اين رمان چيست؟
... ادامه
شعری از حافظ موسوی
جای طناب
روی گردن ما
تا ابد که نمی مانَد
حتا اگر فرصت نکرده باشی
پول خردهای پس گرفته از بقالی را
توی جیب بریزی
نامه ی منتشر نشده ی هوشنگ گلشیری به اورنگ خضرایی :

ترانه ای تلخ بر داستانی باشکوه"پرنده فقط یک پرنده بود "
شعری از عارف رمضانی
مثل شكر بود كام ِ شهر
تلخ شد اما، عين زهر
يه روزي دست ِ بر قضا
مامورا ديدن تو فضا
گلشیری و زبان زن ستیز راعی ...
نوشین شاهرخی
راعی به معنای شبان است. شبانی که برهاش را گُم کرده. اما این بره چه میتواند باشد به جز زن. زنی که در بخش نخست رمان تحت عنوان "تدفین زندگان" برای راعی مرده است. زنانی که با ظاهر مدرنشان بوی تعفن میگیرند و وحدت آن را "لاش مرده"ای مینامد که خانهاش را پر کرده.
هوشنگ گلشیری و بره ی گم شده راعی
نهال واعظ
هيچ واقعهاي رخ نميدهد و همه چيز در ذهن راعي ميگذرد. احساسها، افكار، اميدها و بيمهاي او به صورت پراكنده تداعي ميشوند، در مدارهاي متقاطع گذشته و حال، به ياد ميآيند، فراموش ميشوند و باز در برخورد با مسالهاي ديگر، به بخش خودآگاه ذهن ميآيند، اين بار اما با جزئياتي بيشتر تا كامل كننده شناخت خواننده از زندگي عيني و ذهني راعي شوند.
پ ن:در این مجموعهی کوچک قصد آن داشتم که یادنامهای پر وپیمانتر برای نویسنده فراهم آورم ، اما متاسفانه و برخلاف تصورم در صفحات اینترنت نتوانستم چیزی بیشتر از آن چه همه میدانند بیابم . دوستان عزیزی زحمت کشیدند و نوشتهها و اشعار خود را فرستادند . منبع من بر این کار ،سایت بنیاد گلشیری بود که متاسفانه این سایت هنوز ناقص است و در نقدها و نوشتههای دیگران دربارهی گلشیری فقط به فهرست عنوانها بسنده نمودهاست . در این چند روزه با گلشیری بودم ، در فضای داستانهایش ، در زندگی اجتماعیاش و هراس و فریادهایش از آنچه سانسور می نامیمش تا مجلهی "کارنامه"اش که خود قمار آخرش میخواند. روایت دولتآبادی را از دالانها ی پیچ در پیچ ذهنش و بیماری اش خواندم اما متاسفانه فقط می توانم آدرستان دهم به کارنامهی شماره12 . ردپای گلشیری را غیر از داستانهایش می توان درشمارههای مجلهی مفید و کارنامه –که خود از گردانندگان این دو بود – و نیزدر مجلات آدینه ، دنیای سخن ، گردون و... کتاب گفتگو با همسران هنرمندان نوشتهی شهین حنانه یافت .
درهیاهوی خرداد ، تصمیم به برگزاری یادنامه ای اینترنتی برای نویسنده ی بزرگ دارم . تا در سال روز کوچش یادمان باشد جای خالی مجلات جدی ادبی را که سال هاست رخت از این دیار بربسته اند . تا به یاد آوریم که کارنامه اش همچنان در محاق توقیف است . از تمام دوستان عزیزی که مایل به همکاری در این زمینه هستند دعوت می کنم که در صورت تمایل ، اطلاع دهند که با کمک یکدیگر در وبلاگ ها و سایت های گوناگون و به شکل همزمان - در شانزدهم خردادماه - یادنامه ای چنان که در خور نام این بزرگ است فراهم آید .
"اگر به ناگهان نباشم هیچ جا ،فکر می کنند حتما جایی هستم ، همین دور و برها شاید ."
...و نیز :
http://damadamm.wordpress.com/
شرزین ِ دبیر پسر روزبهان گفت : "حاصل همین است ، وقتی قراراست چنان بنویسی که چیزی نگفته باشی و نیز چیزی گفته باشی."*اما اگر هدف از نوشتن ، تنها رفع تکلیفی باشد بر وظیفهای که نمیدانی چیست حاصل چه خواهد شد ؟
قرار شد برای تعطیلات نوروز هر کس یک کتاب بخواند و بعد از تعطیلات در کلاس آن کتاب را برای دوستانش معرفی کند . آزادی کامل در انتخاب موضوع و محتوای کتاب درنظر گرفتهشد وهر زمینهای را دربرمیگرفت . پس از تعطیلات چند نفری کتابی را برگزیدهاند ، از این بین برخی خود اهل کتابند و کم و بیش مطالعه داشتهاند، برخی که آشنایی با کتاب نداشتهاند اما به آن علاقهمند بودهاند با راهنمایی خودم کتابهایی را انتخاب کرده و مطالعه نمودهاند . پس از تعطیلات، موضوعات انتخابی کتابها بسیار متنوع شده ،از رمانهای بازاری نوجوان پسند - تینی جری- گرفته تارمانهایی چون مادر پرل باک و سمفونی مردگان معروفی وکتابهای فصیح تا کتابهای بهنود و کتابهای تاریخی قطور وکتابهای خاطرات و حتی کتابهایی با موضوعات روانشناسی شخصیت که این روزها در بازار فراوان است و چون هیچ قید و بندی را برای انتخابشان در نظر نگرفتهام همه از مطالعه لذت برده وراضیاند . هفتهی پیش آخرین گروه از کتابخوانها ، در کلاس به معرفی کتابشان پرداختند . برخی چنان از کتابشان لذت بردهاند که برای انتقال لذتِ این مطالعه به همکلاسیهایشان نه یک جلسه که چند جلسه را به بحثوگفتگو دربارهی کتابشان اختصاص داده و برای همین ،برنامه طولانیتراز انتظارم شد .
در پایان وقتی که همه کتابهایشان را معرفی کردند ، دخترخانمی بلند میشود و سراغم میآید ومیگوید من هم اگر چنین کتابهایی داشتم میخواندم . میگویم خب ! برای کتاب داشتن کار خیلی سختی نباید انجام میدادی ، کافی ست سری به کتابخانه میزدی . میگوید ولی من درخانه کتاب داشتم . میپرسم پس چرا مطالعه نکردهای؟ سکوت میکند . پس از مکثی ادامه میدهد میتواند کتابش را برایم بیاورد و درعوض نمرهای بگیرد؟ نمیتوانم از شیطنت صرفنظر کنم و میپرسم چطور مگر به نمره احتیاج دارد ؟دقیق که میشود می بیند نه ، احتمالا برای امتحانات پایانی احتیاجی به نمرهی اضافه ندارد. بعد ادامه میدهم کسانی که کتاب معرفی کردهاند نمره نمیگیرند و این را از ابتدا میدانستند - به دلیل این که نمی خواستم مطالعهشان حالت رفع تکلیف و باری به هرجهت داشته باشد – اما در آخر به افرادی که بهترین معرفی و تحلیل را به نظر دوستانشان ارائه دادهاند ، جوایزی که آن هم کتا ب است تقدیم میشود که همین کتابهایی بود که هماکنون گرفتند. میگوید خب ! او هم دوست دارد ازآن کتابها داشتهباشد . واضح است که نمیتوانم کاری برایش بکنم ؛میگویم اگر قرار باشد که بدون انتخاب کلاس و بدون معرفی کتاب،به او کتابی بدهم - که البته خیلی مایل به اینکار هستم - به دیگرانی که وضعیت او را داشتهاند و کتاب نگرفتهاند اجحاف می شود و اضافه میکنم ای کاش می توانستم برای همه یک کتاب به یادگار بدهم . ناراحتیاش را که میبینم میپرسم حالا کتابت چیست ؟ نامش را نمیداند . تعجب میکنم چطور نام کتابی را که دارد نمیداند ! با حالت حق به جانبی توضیح میدهد، برای اینکه ازاین کتابهای شهداست . دوباره سرِشوخی را باز میکنم و میپرسم یعنی شهید این کتاب را نوشته ؟میگوید نه، دربارهی شهید است و انگارعادیست که کسی اسم این کتابها از خاطرش برود ، میگوید برایم میآورد .
جلسهی بعد به محض ورودم کتاب را روی میز میگذارد . میپرسم چیه ؟ میگوید همان کتاب است . به کلاس میگویم دوستتان میخواهد کتابی را معرٌفی کند، کمی دیر شده اما او حالا ... که به وسط حرفم میآید و میگوید نه! نخواندهامش .
-: پس چرا آوردی ؟
-: برای شما
-: ممنون ، ولی چرا؟ نمیداند چه بگوید چون قبلاً درینباره حرف زدهایم . میگوید از کتاب خوشش نمیآید . میگویم هنوز که نخواندهای ! می داند . میگویم باشد از طرف تو به کتا بخانهی مدرسه اهدا میکنم . میگوید خودش این کا ررا کرده اما قبول نکردهاند چون خودشان چند تا از این کتاب داشتهاند .
یادم می آید زمانی ایلنان مجموعهای دهتایی اهدا شده از این کتابها را به خانه آوردهبود وبرای همین طرح جلدش برایم آشناست . دختر، دوستی دارد که مهاجر است و قراراست به افغانستان برود، بورسیه بگیرد و برگردد . میگویم کتاب را به نامزدت بده تا با خودش آنجا ببرد احتمالاً کتابخانههای آنجا این کتاب را ندارند و ... سکوت میکند. میپرسم حرف بدی زدم ؟ میگوید نه ! ولی او خودش اهل کتاب است و من خجالت میکشم که این کتاب را به او بدهم .
شرم هدیه دادن کتاب ، شرمیست که تصوری از آن ندارم ، فرض را بر عدم علاقهمندیاش به مطالعه میگذارم و میگویم تو خودت اهل مطالعه نیستی و گرنه دربارهی کتاب این حرف را نمیزدی ، که میگوید اینطور نیست، فقط نتوانسته کتاب مناسب را پیدا کند که البته بیشک دنبالش هم نبوده . به خاطر هموطن بودن نامزدش با خالد حسینی،رمان بادبادک باز را به او معرفی میکنم . هفتهی بعد کتاب را خوانده و سراسیمه و با همان شتاب و تنش ِ داستان، ماجرا را در کلاس بازگو میکند . میگویم نامزدش هم کتاب را دیده ؟میگوید او قبلا خواندهبود و همین طور کتا ب دیگری از همین نویسنده را به نام هزارخورشید تابان به او داده . باز اضافه میکند واقعا خجالت نداشت که من آن کتاب را به او بدهم ؟ کتاب را به خاطر شرکت در فعالیت های پرورشی مدرسه گرفته و با این که حداقل دو سالی از آن زمان می گذرد نخوانده . میگویم خب ! نگهش دار به عنوان یادگاری از یک دوران . می گوید دوست ندارد این متاب ها را داشته باشد – دقیقاً اصطلاح خودش است - و بعد از من میخواهد که اجازه دهم به من تقدیم کند و من هم با لحن خودش می گویم نه ! من هم دوست ندارم و اضافه میکنم که طوری درباهی کتاب حرف میزند که انگار دربارهی مزهی یک سس ! ولی واقعیت این است که میفهمم چه میگوید .
شبیه این ماجرا چند سال پیش برای خودم پیش آمده بود وقتی که در آزمون علمی- اعتقادی!معلمان شرکت کردم و کتابی از شهید مطهری – و البته نه اصل کتاب که از این فراوان کتابهای تولید شده از کارخانهی کتاب سازی که با خلاصه وجرح و تعدیل و چه بسا افزودن ، به دست آمده- کتاب لاغری خریدم که به همه چیز شباهت داشت جز اندیشههای مطهری و برای آزمون مطالعه نمودم . آن قدر مطالبش پراکنده و بیربط و شعاری بود که تا به جلسهی آزمون برسم کلمهای از ان در ذهنم نماندهبود و چه تقلبها که نکردیم . اما بعد از امتحان دوست نداشتم کتاب را به خانه بیاورم . با دوستی بودم در یکی از شلوغترین خیابانهای شهر که به پیشنهاد دوستم قرارشد کتاب را همانجا روی سکوی جلوی خانهای بگذاریم ، شاید صاحبخانه یا رهگذری آن را بردارد . اما کمی که دور شدیم برگشتیم تا از سرنوشت کتاب سرراهیمان مطلع شویم . مردی از خانه بیرون آمده بود و کتاب را به دست گرفته و بالا و پایینش را نگاه میکرد ،چند ورق که زد و خوب کتاب را وراندازکرد ،رفت و آن را کنار باغچهی جلوی پیادهرو گذاشت و به راهش ادامه داد . هردو از دیدن چیزی که دیده بودیم حیرت کردیم . اگر باسواد نبود یا احتمالا آشنایی با کتاب نداشت احتمال این که کتاب را بردارد بیشتر بود . هر دو با هم از ته دل خندیدیم و به این طفل سرراهی که کسی نمیخواست افسوس خوردیم . راستی چرا چنین کتابهایی تولید میشود و با چه هدفی ؟
|
|