![]() |
![]() |
|
| تاملي در ادبيات وهنر و یادها |
|
در مورد پست مدرن و فلسفه ی آن زیاد گفته و شنیده شده اما هر چه در موردش می خوانیم گویی باز چیزی نمی دانیم . در کشور ما پست مدرن ابتدادر هنر معماری و بعد در شعر وبا کمی اغراق می توان گفت داستان ظاهر شد در بقیه ی هنرها هنوز خبری از آن نیست بعضی معتقدند که این حرکت در جایی که هنوز مدرنیته راپشت سر نگذاشته و چه بسا که نرسیده باشد زود ست و برخی آن را محصول شرایط اجتماعی می دانند ونه بر اساس اولویت زمانی هر چه که باشد پست مدرن فلسفه ای ست که هست چه گام گذاشتن در آن با موفقیت همراه شده باشد و چه فقط پوسته ی آن را دریافته و بدون دانستن فلسفه اش سعی در خلق آثار هنری داشته باشیم . قصد من از گذاشتن این مقاله در اینجا فقط آشنایی با این فلسفه ست که البته خواندنش حوصله ی فراوانی را می طلبد و امیدوارم دوستان را خسته نکنم سعی می کنم مقاله را در چند بخش منتشر کنم و با اینکه متن اصلی مربوط به ۱۹۹۷ ست اما فکر می کنم برای ما هنوز تازگی داشته باشد . نظرات و دیدگاه های شما دوستان در بهتر شنا ختن این اندیشه ی عصر خودمان راه گشا خواهد بود و طبیعی ست که با کمک شما می توان به تعریف کامل تر این اندیشه دست یافت . پست مدرنیسم : چیزی که نیازمند شناخت آن هستیم پست مدرنیسم و خویشاوند فلسفی آن یعنی به هم ریختگی زبانی همواره توسط مخالفانش دچار بد فهمی شده و از سوی طرفدارانش در توضیح آن دچار اغراق . از یک طرف پست مدرنیسم و به هم ریختگی زبانی به عنوان پایان فلسفه ی خود فریبی که منتقدانه بر تمامی اندیشه های بنیادی می تازد امری مقدس شمرده شده اما از دیگر سو به خاطر مسایلی چون نسبیت ، پوچ گرایی ، از بسیاری منطق به بی منطقی کشانده شدن یا همان فرا منطقی تقبیح شده ست . زبان فلسفی بسیاری از متفکرین پست مدرن و سراسیمگی دیوانه وار آنها در کشف این زبان باعث گیجی و سردر گمی در فهم این اندیشه شده ست . و حتی هنوز هم برای درک حداقلی این اندیشه در مکاتب فکری و مذهبی قرن بیستم گویی عجله و ضرورتی احساس نمی شود . بنابراین من در این تلاش مضحکانه به جایی می روم که فرشته ها جراءت گام گذاشتن در آن را نداشته اند . تلاش من بر این ست که که با نگاهی مختصر به موضوعات کلیدی پست مدرن ارتباط آن را با مسایل خاص علمی و آموزشی در نظم چند گانه ای که بین علم و مذهب ( سنت ) گره خورده ست بیابم . تعریف یک ضد تعریف : اولین مسئله ای که در پست مدرن و ساختار شکنی با آن مواجهیم گستردگی دیدگاههای فلسفی ست . آنچه هست حرکت کلی و مبهمی ست که همان طور که از درون متفاوت ست در بیرون وبعد خارجی به عنوان اندیشه ی فلسفی جدیدی تعمیم یافته . در حقیقت ساختار شکنی که به نظر می رسیدفرم افراطی پست مدرن نمایانده شود آشکارا نظریه ای ضد تعریف ست . بنابراین تمامی تلاش های من در تعریف آن پیشاپیش محکوم به شکست ست . تئوری پست مدرن و ضد تئوری ساختار شکنی اذعان دارند که هیچ تجربه یا اندیشه ی بشری نیست که بتواند از بعد خارجی مسایل شناخت شناسی را مانند آن ها تعریف کند . تمامی اشکال گوناگون عقلانیت را نیرویی در برگرفته که باعث کندی این حرکت می شود به شکلی که با شناخت شناسی رئالیسم علمی و پوزیتیسم فلسفی اشتباه گرفته می شود . ساختار شکنی مدرن :اگر می خواهیم به معنای پست مدرن پی بریم ابتدا می بایست مدرنیته را پست مدرن ادعای جانشینی آن را دارد تعریف کنیم . مدرنیته با نظریه ی جهانی روشنگری مساوی دانسته شده ست . این قدرت و نگرش موفق به طبیعت و فرهنگ بر مجامع علمی مدرن و جامعه ٬ اقتصاد٬ اخلاق و ساختارهای شناختی ما حکم فرماست . بدین معنا که عقل بشری همان طور که علوم ریاضی و فیزیک را استنتاج می کند به همان راحتی با عقاید غیر علمی مذاهب و دیگر اشکال اندیشه های این چنینی روبروست . عقل و علم ٬ تکنولوژی و اداره ی بوروکراتیک ٬دانش ٬ ثروت و رفاه ما را از طریق کنترل منطقی طبیعت و جامعه رشد می دهد .مدرنیته به دستاوردهای مذهبی به عنوان مطالعه ی موردی نمونه به این دلیل حمله می کند تا به زوایای اندیشه های در حال شکل گیری پست مدرن برسد . کارل مارکس در ایده هایش قوانین ساختاری و فوق ساختاری اقتصاد را معرفی می کند . او می گوید جامعه و به دنبال آن رسوم اجتماعی و فلسفی بر بنیاد ماتریالیسم ساخته شده اند . در اندیشه ی او مذهب به عنوان بخشی از فوق ساختار فقط آینه ای ایدئولوژیکی از ساختار اقتصادی یک جامعه ست . زیگموند فروید استعاره ی فوق ساختاری و بنیادی را برای نمایاندن ساختارهای بنیادی روان بشریبه کار می برد چیزی که محدودیت ها و امکان های زندگی انسان از آن ناشی می شود . در دیدگاه او مذهب در اصطلاح خودش حقیقت ندارد اما بازتاب دلخوشی ایی بی اساس از حقیقت بسیار عمیق روان ست . فروید ٬ مارکس و جانشینان فراوان آن ها معتقدند واقعیت فردی فرد یا جامعه برای خود جامعه یا فرد به ندرت قابل شناختند زیرا مفاهیم یا ساختارهایی پنهان مانده وجود دارند که باید از دل فرم های جدید تحلیل های علمی ـ اجتماعی جدیدی عرضه شوند . کلود لوی اشتراوس از اساس فوق ساختاربرای اثبات مطالعات انسان شناسی اش استفاده می کند . بنابراین ریشه های انسان شناسی به عنوان نظمی در ژرفای استعاره ی پنهان شده ی بنیاد های علّی می باشند . تئوری تکامل تدریجی داروین می تواند مدلی از اساس فوق ساختاری باشد به این دلیل که بیانگر اشکال بالاتر حیات ست ٬ حیاتی که در تکوین علت و معلولی بر اشکال پایین تر ساخته شده که آن هم با قوانین پنهان و ناشناخته ای تعریف می شود که به هیچ وجه بدیهی نیستند . این شکل از دانش نمی تواند نظریه های قابل اطمینانی ارائه دهد زیرا با تصورات روان شناسانه ٬ افکار غلط بسیار عمقی نگر ( مانند نظریه ی داروین ) و ایدئولوژی های متعصبانه (همچون نظریات مارکس ) تحریف شده ست . این مطلب را تا رسیدن به هرمنوتیک و ساختار شکنی در ادامه پی خواهیم گرفت....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:28 توسط محبوبه موسوي |
|
|
رنگ مرگ
رویایی شاعر در سنگ شهاب می گوید: و مرگ٬ مصرف تن وتن مصرف من بود روی سنگ تنی را بتراشند که زندانی شاخه ها و برگ هایی است که از خود تن می رویند.و در داخل مقبره برای شهاب خورشیدی را در کاسه سر بگذارید٬باچند کنده ی نیم سوخته٬ و کمی از افق مشرق.که نمی مرد وقتی که در حلب به قاتل خود می گفت:من نمی میرم٬ بلکه با مرگ خویش می مانم.باچند گل سرخ و ذغال. با خود فکر می کنم اولین انسان ٬ اولین انسان واقعی ونه اساطیری وقتی برای اول بار با مرگ مواجه شد چه احساسی داشت؟چه نامی بر آن گذاشت؟واژه ــ واژه ی مرگ ــ صریح و بی پرده است ٬ تند و مقطع است .حد اقل در سه زبانی که من می شناسم ــ عربی و فارسی و انگلیسی ــ از آن کلماتی ست که استعاره ای یا ذات پنهانی را در آوایش حمل نمی کند انگار چیز ساده ای ست از اول بوده و حالا هم... شاید انسان اولیه هم اول باوری نداشته است. شاید او تصوری از خوابیدن و بر نخاستن ٬ از بی دفاع و بی تفاوت بودن چهر ه ی مرده نداشته اما چه کرده ؟مراسم مرگ یا همان گذر از این جهان به جهان دیگر بعد ها شاید شکل گرفته ست.اما هنوز نمی دانم احساس مردی را ــ مرد اولیه ــ وقتی که زنش از خواب بر نخاسته. در نظر شما مرگ٬ این همزاد زندگی چه شکلی دارد؟ چه رنگی... یا به قول الخاندرو گنزالس در بیست و یک گرم٬ این بیست و یک گرم وزن چیست که هنگام مرگ از جسم آدمی رها می شود؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:13 توسط محبوبه موسوي |
|
|
اندر حکایت اهل مطالعه و تراژدی تیراژ کتاب
این روزها سخن گفتن درباره ی رمان اولیس ــاثر ماندگار جویس ـــ در هر جایی که کتاب خوانی پیدا شود زیاد شنیده می شود . اما متن مصاحبه ی منوچهر بدیعی که در گوراب منتشر شده نکات جالب توجهی را درباره ی قشر کتاب خوان پیش رو می نهد. این که چرا می گوییم تیراژ کتاب از سه هزار به دو هزار و حالا به هزار و دویست نسخه کاهش یافته ؟ کتاب های کلاسیک ادبی یا مذهبی تیراژی برابر ده تا بیست هزار نسخه دارند و البته که فروش هم می روند پس معلوم می شود کتاب هایی که ما می خوانیم تیراژ هزار و پانصد تایی دارند که همان هم بعضی وقت ها روی دست ناشر می ماند و فروش نمی رود یعنی کتاب های جدی ادبیات . دکتر بدیعی با دلایل منطقی خودش سعی در اثبات لزوم عدم انتشار اولیس به دلایل فرهنگی دارد که هر چند این دلایل آزار دهنده ست اما واقعیتی ست تلخ از آنچه در ذهن و ضمیر قشر کتاب خوان می گذرد. واقعیت این ست که ما ایرانی ها بیشتر از این که اهل مطالعه باشیم اهل مد و عقب نیفتادن از دنیای مدرن هستیم . وقتی می گویم ما ایرانی ها منظورم همان تعدادهزار و پانصد تایی ست که تیراژ کتاب ها نشان می دهد .شاید مثالی منظورم را از اهل مد بودن روشن تر کند: چندی پیش آخرین جلد رمان هری پاتر در سراسر اروپا منتشر شد و جوانان تهرانی هم که از طریق اینترنت از فروش همزمان آن در تهران مطلع شده بودند شبانه پشت در کتابفروشی صف بستند ( می گویم تهرانی چون در شهرستان ها هیچ خبری از تب کتاب نیست ) درست مثل جوانان کشورهای اروپایی که بی صبرانه آمدن این کتاب را انتظار می کشیدند و البته آن را خریدند قبل از این که ترجمه شود و پشت جلد آن را به هم نشان می دادند در حالی که خودشان بهتر از هر کسی می دانستند که حتی یک پاراگراف از کتاب زبان اصلی را نمی توانند درست بخوانند . بله آن ها خوشحال بودند ما نیز زیرا حداقل در یک رویداد فرهنگی با دنیا شریک شده بودیم اما خودمان می دانیم که مطالعه در کشورهای پیشرفته از نان شب هم که واجب تر نباشد ارزشی برابر و گاه بیشتر از آن دارد . زمانی بود که برخی رمان ها مثل داستان های هوگو . بالزاک و... به صورت بخش به بخش در اروپا منتشر می شد و تا با کشتی به امریکا برسد مدتی طول می کشید مردم مشتاقی که بخش هایی از کتاب را خوانده بودند در اسکله منتظر رسیدن کشتی می شدند تا سریع داستان را بگیرند و ادامه اش را بخوانند و حتی صبر نمی کردند واز مسافران داخل کشتی که زودتر از آن ها کتاب خوانده بودند جویای احوال و سرنوشت شخصیت های داستان می شدند که خود همین رفتارنشان از نگاه و طرز تلقی یک جا معه به مقوله ی فرهنگ ست . اما در اینجا ماجرا فرق می کند . در این جا داستان نوعی تفنن ست و بعضی وقت ها پز منور الفکری بدون تابش هیچ نوری بر ذهن . در اینجا هنوز که هنوز ست خیلی از تحصیل کرده های ما خیال می کنند رمان یعنی کتاب عشقی عاشقی و با همین لحن هم می گویند و تازه این هم که نباشد کتابی ست برای روزهای فراغت از کار . در اینجا هیچ چیز سر جای خودش نیست ما ادبیات خودمان را درست نمی شناسیم ادبیات معاصرمان را می گویم در اینجا کسی برای رمان کلیدر که جلدهای اول و دومش با هم و بقیه ی هشت جلد تک تک منشر می شد لحظه شماری نمی کرد و حتی برای نمونه ی خارجی رمان هم همین طور وقتی که رمان مارسل پروست منتشر شد برخی سال ها بعد با افتخار اعلا م کردند که حوصله ی خواندنش را نداشته اند و این البته عیب نیست بلکه تفاوت فرهنگ ست فرهنگی به نام مطالعه . ما داستان نویسانمان را نمی شناسیم چون نوشته هایشان را یا جسته گریخته خوانده ایم ونه به طور جدی و اگر هم می شناسیم درک و نقد درستی از آن ها نداریم . ما اگر نویسنده ایم در باره ی جهانی ناقص می نویسیم چون که ذهنی ناقص را در خود پرورده ایم . ما در نزد دوستانمان خجالت می کشیم اگر کتابی را نخوانده باشیم اما در تنهایی خود نه تنها از ین موضوع شرمی نداریم که احساس غبن هم نمی کنیم . بازار تعیین کننده ی ذائقه ی فرهنگی ما شده فرقی نمی کند بازار جهانی یا بازار داخلی . ما شعر نمی خوانیم اما درباره اش اظهار نظر می کنیم و شاعرانمان که حلقه ی دوستانشان روز به روز تنگ تر می شود مخاطب شان محدود به همان ها می شود . شاعر و نویسنده ی ما به خاطر نبودن مخاطب جدی در خلا فکر می کند و برای تکه های پراکنده ــ تک و توک کتاب خوان ها ــ می نویسد و کیست که نداند جریان خلق اثر هنری براین منوال تا کی توان مقاومت خواهد داشت . ما از چه می نالیم وقتی که با دستهای خالی به گنجینه ی اندک ذهنی خود می نگریم خاطره ای از ادبیات خودمان که پایدار باشد به یاد نداریم و چون زبان نمی دانیم از ادبیات جهان هم فاصله داریم . حالا شاید حق با منوچهر بدیعی باشد که نمی خواهد کتابش را منتشر کند او هم مثل هر هنرمندی مشتاق ست که نتیجه ی تلاش یک عمر خود را ببیند اما صبر می کند با تلخی صبر می کند تا زمانی که حداقل مخاطبی واقعی برای کارش پیدا کند حالا این صبر چند سال طول خواهد کشید و اصلا آیا ممکن ست که فرهنگ به این زودی ها تغییر کند خود چیز دیگری ست شاید زمان انتشار آن کتاب هم برسد شاید...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 22:29 توسط محبوبه موسوي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نقد نادر نظامی بر داستان سگ وبلاگ معرفی کتاب من در تقاطع اشباح(2) قتل شاعر در پاي نوشته رگتایم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان ها |
|
RSS
|