تبليغاتX
دمادم
تاملي در ادبيات وهنر و یادها
                                                                       نقطه ی کور 

                                                                                      بایادوخاطره ی مادرم که راوی این

                                                                                                                   ماجرا بود و حیران از مرگ سوم  

وقتی که اولی مرد کسی چندان به فکر فرو نرفت .حادثه ای پیش آمده و مرده بود مثل همه ی آدم های دیگر که بالاخره یک جوری می میرند . یکی از سردرد ٬ یکی از ایست قلبی٬دیگری به خاطر فشار خون یا فشار مغز یا تصادف می کنند و یا تیر می خورند ویا ...با انواع و اقسام مرگ که فراوان است شاید مرگ هم به تعداد انسان های روی زمین چهره داشته باشد یا حتی حیوانات و گیاهان . اما هر چه هست مردن و چطور مردن چنان معمولی ست که خبر مرگ کسی شگفتی برنمی انگیزد ٬ناراحتی دوستان و اقوام چرا در بعضی موارد حتی غیر مترقبه هم قلمداد می شود ولی شگفتی هرگز. مردن مردن است و حالا این یکی هم تا وقتی که فقط خودش بود و توالیی نداشت که اولی به شمار آید این جوری مرد.می گویند یک روز تفنگ بزرگ شکاری اش را برمی دارد و به روستای آبا و اجدادی شان که خیلی هم از محل زندگی شان دور نبوده می رود .بعضی هنوز که هنوزست می گویند تفنگ نداشته ٬چوبی را همراه داشته یا یک کوله پشتی و سگی شاید .ولی سگ نبوده .مطمئنا نبوده چون اگر سگ بود حتما راه برگشت به دهکده را تنهایی می آمده و پارس می کرده و بعد همه می فهمیده اند که اتفاقی افتاده .چیزی که هست شک بین تفنگ داشتن و نداشتن است که به نظر من حتما داشته . خلاصه می رود و می رود تا از ده خارج می شود و به جایی می رسد که مردم آن منطقه می گفته اند "زوو"به معنی باغ وحش .البته آنجا حیوان وحشی ندارد ولی خوب بعضی از پیرمردها معتقدند که پلنگ دارداما بودن پلنگ در آن نقطه از جغرافیا کمی عجیب است و اگر هم باشد حتما مال خیلی پیشتر ها ست اما گرگ و کفتار و شغال حتما و البته بز کوهی هم  بوده که مردم منطقه به آن حیوان می گفتند شکار . برخی براین گمان بودند که آنجا آهو یا غزال هم دارد اما واقعیت این ست که آنجا بیشه ای خیلی بکر و دست نخورده ست و چون درپشت کوه های بلند پنهان ست پای کمتر انسانی غیر از اهالی همان روستاهای کم جمعیت اطراف به آن جا رسیده . هر چه هست او می رود تا می رسد به زوو . کنار آب بوده یا پشت صخره ای کسی چیزی نمی داند که چشمش به حیوان می افتد به شکار و تفنگش را ـ اگر داشته ـ روبه او نشانه می گیرد . حیوان انگار دیده بودش اما ترسی ندارد راست به چشم های مرد نگاه می کند و جلو می آید آن قدر جلو که مرد نزدیک ست از ترس زهره ترک شود ٬همان جا می نشیند یعنی از ترس می نشیند و تفنگ از دستش رها می شود بعد حیوان چرخی می زند و پشت می کند تا برود که او از پشت شلیک می کند این اولین نامردی او که از پشت شلیک کرده بی جواب نمی ماند وحیوان برمی گردد در حالی که بچه اش را هم می بیند که پشت مرد ایستاده به تماشای مرد و شکار .و مرد که حالا لابد داشته می گریخته بچه ی حیوان را از بلندی به پایین پرت می کند حتما برای این که حواسش را از خود پرت کند . پیرمردهای آنجا می گویند که اگر شکار روبه شکارچی باشد ٬شکارچی باید راست به چشم هایش نگاه کند و بزند و این کاری بوده که مرد نتوانسته و شاید همین بوده که حیوان را دیوانه می کند تا برگردد و با لگدی مرد را صخره یا حالا هر جایی که بوده پرت کند پایین و بعد معلوم نیست دقیقا که مرد همان جا مرده از شدت ضربه یا از ترس قبض روح شده و یا این که وقتی حیوان پرتش کرده پایین چند بار او را روی زمین غلتانده تا به رودخانه رسانده و بعد اورا همان جا رها کرده و رفته برای همین ست که دهاتی ها جنازه اش را در آب پیدا می کنند تازه آن هم وقتی که متوجه می شوند آب خونی ست .

ولی بعضی های دیگر می گویند او تفنگ نداشته واصلا برای شکار نرفته بوده است ووقتی که چشمش به حیوان می افتد از ترس پابه فرار می گذارد آن هم به سمت کوه وخوب معلوم است که حیوان از او چابک تر است و به او می رسد اما همه ی کسانی که این داستان را تعریف می کردند ،خودشان خوب می دانستند که محال است شکار به انسان حمله کند چون همیشه از او می گریزد و اگر هم نگریزد حمله نمی کند برای همین حدس می زدند که لابد به بچه حیوان آسیبی رسانده مثلا پرتش می کند پایین و او هم در جا می میرد یا نزدیکش بوده و مادر – که شکار باشد- به غریزه ی مادرانه همان جا هم کار مرد را تمام می کند وهم نفرینی می کند که دامن تمام نسل او را می گیرد .البته کسی نشانه ای از بره بز کوهی که در کوهها مرده باشد پیدا نکرد جز چند تکه استخوان کوچک که متعلق به حیوانی در همان حد و اندازه ها بود اما معلوم نبود که استخوان های همان باشد ، شاید گرگها حیوان دیگری یا حتی بچه ی آن شکار را پاره پاره کرده باشند حتما زنده زنده .

وقتی که مرد مرد، بیست ونه سال داشت درست چند ماه مانده بود به سی سالگی .برایش تعزیه ای گرفتند و ختمش را خواندند و تمام مثل همه ی مرده ها به هر حال این هم یک جور مرگ بود دیگر .اما وقتی دومی مرد ،تودار تر ها کمی به فکر فرو رفتند البته نه آنقدر که به کسی چیزی بگویند فقط درهمین حد که در مراسم ختمش سری تکان می دادند و چشمانشان را به نقطه ای مبهم از یک مکان دوخته و مدتی خیره می ماندند ،با این کار فقط در ذهن خود به دنبال نشانه ای می گشتند علامتی یا شاید هشداری چیزی .دومی پسر همان مرد بود درست بعد از شانزده سال که از مرگ آن یکی می گذشت . شاید الان فکر کنیم که شانزده سال زمان زیادی است برای به خاطر آوردن چیزی اما در واقع وقتی که به شانزده سال قبل زندگی خودمان نگاه می کنیم می بینیم حوادث و خاطرات چنان تازه اند که انگار تازه پنج شش سالی از آنها گذشته و گذشت شانزده سال برایمان کمی عجیب است . این یکی برق کار بوده و باز هم از قضای روزگار در همان روستا مشغول تعمیر سیم های برق بوده یا شاید داشته اند به روستا برق می کشیدند ، مرگ پدرش البته خوب در خاطرش مانده بوده چون در آن زمان نه سال داشته وحتی تلخی های بی پدری را هم می دانستنه اما حالا دیگر از آب وگل گذشته و مشغول کار بوده آن هم با برق . می گویند روی درخت بوده که ناگهان برق اورا می گیرد و پرتش می کند پایین . حالا یا برق می گیردش یا فقط از درخت پرت می شود در اصل موضوع که مرگ است تفاوتی نمی کند و او در دم می میرد . سرش له شده بود وقتی که مرد بیست وپنج سال داشت یعنی درست چهار سال از پدرش هنگام مردن کوچک تر بوده.این چیزی بود که مردمی که خاطره ای از آنها داشتند می گفتند،می گفتند هیچ کدامشان به سی سالگی نمی رسند وآن اولی هم که تا نزدیک سی سالگی دوام آورد تنها چند ماه تا سی فاصله داشت .

ولی مرگ سومی همه را شگفت زده کرد . گفتم که مرگ شگفت زده نمی کند هر طور که باشد اما مرگ این یکی واقعا حیرت آور بوده شاید از این نظر که فقط دوازده سال داشت و نه سال از زمان مرگ پدرش یعنی همان دومین نفر می گذشت . وقتی که مرد کسانی که برای دومی کمی به فکر فرو رفته وفقط سری تکان می دادند لب باز کرده و نفرین آن شکار را به خاطر بچه اش به یاد پیر تر ها آوردند و به جوان ها گوشزد کردند، بقیه هم ماجرارا پروبال دادند آن قدر که هنوز هم که هنوز است معلوم نیست واقعیت قضیه چه بوده است ، تنها چیزی که صحت دارد مرگ سه نسل از یک خانواده است ، پدر و پسر و جالب اینکه دومی هم مثل اولی تنها همین یک فرزند را داشته و سومی که خود هنوز طفلی بیش نبوده ـ دوازده ساله ـ و با مرگ او پرونده ی این مرگ ها هم آیا بسته می شود چون فرزندی دیگر از آن ایل و تبار نمانده .

بچه در خانه بوده مادر سر کار پس یعنی تنها بوده.البته پسر دوازده ساله خیلی هم بچه حساب نمی شود ولی برای کاری که کرده بچه بوده به همین دلیل کسی باور نمی کند . در خانه لابد مشغول بازی یا درس خواندن بوده مادرش هم این را می دانسته چون معمولا در خانه تنها می مانده تا وقتی که ظهر برسد و برود مدرسه اما وقتی مادر بر می گردد بچه را از سقف آویزان می بیند با حلقه ای دور گردنش . نکته شگفت آور همین است . بچه ی آن سن وسال خود کشی نمی کند از نظر روان شناس هم دارای سلامت روانی بوده خانواده اش هم مشکل خاصی نداشته اند و بچه هم حساس تر از دیگر بچه ها نبوده. سوالاتی که مردم در مراسم ختمش می کردند این بود آیا خودش را دار زده ؟یا رفته روی تخت و با دریچه  کولر ور می رفته که طنابی آنجا بوده و می افتد در گردنش و دست وپا می زند و کاری نمی تواند بکند بالش هایی را که روی تخت زیر پایش چیده این طرف و آن طرف می افتند و او آن قدر درد می کشد تا می میرد !؟آخر طناب در دریچه ی کولر چه می کرده؟البته چندان طنابی هم نبوده نخ پلاستیکی قنادی ها که باز هم برای گردن یک بچه خیلی محکم است ولی همان نخ را هم یکی نباید بسته باشد به دریچه و اصلا چه معلوم کار کس دیگری نباشد دشمنی ای چیزی شاید در بین بوده !؟مردم می گفتند و سر تکان می دادند و عقل کل ترها یاد پدر و پدر بزرگش افتاده بودند وماجرای نفرین را شرح می دادند. یعنی نفرین یک شکار این قدر کارگر بوده یا نه شاید دخالت در کار طبیعت و از همه مهمتر مرگ . به هر حال مرگ هرکس از پیش تعیین شده ست حتی حیوانات لابد و حالا یکی بیاید از روی ترس یا شوخی بچه ی حیوانی را که هنوز زمانش نرسیده و اصلا نباید به این شکل می مرده از صحنه ی روزگار بردارد . البته معلوم ست که مرگ از این دخالت در کارش آرام نمی گیرد . شاید این نفرین خود مرگ بوده یا تقدیرشان این بوده یعنی سن مرگ آن ها از همان ابتدا این طور رقم خورده تا قبل از سی سالگی ولی کمی عجیب است چون مردن هیچکس این طور قانون مند و منظم نیست تا چه برسد به این که در طی چند نسل این قانون طوری تکرار شود که حالا همه در مراسم ختم آن را جار بزنند .

ولی پیرترها ، آن ها که همیشه ساکتند و تا کسی چیزی از آن ها نپرسد و پیله نشود لب از لب باز نمی کنند حرف دیگری داشتند . آن ها که از پدر و پدر بزرگ هایشان هنوز چیزهایی را به خاطر داشتند می گفتند که قبل از آن اولی هم چند نفر در خانواده شان به همان مرگ های مفاجات مرده بودند . آن ها قضیه را به نفرین حیوان که از اصل شاید هم ساختگی بود مربوط نمی دانستند ، چون هنوز در چگونگی مردن اولی هم بحث و جدل بود و نظر قطعی وجود نداشت . می گفتند قاعده ی بی نظم مردن طوری ست که هر چند هزار سال یک بار نظم می گیرد آن هم آن قدر دقیق که یک گروه یا یک نسل یا یک نژاد از آدم ها را ذره ذره یا یکجا می خورد و می برد و در این ماجرا ذره ذره اقدام کرده بود در طی سه نسل و تمام . ولی خودشان هم گاه به گفته های خود شک می کرد ند  به چشم های هم خیره می شدند، نگاه هایشان با یکدیگر تلاقی می کرد و در چشم های هم به دنبال رد پای خاطره و پاسخ سوال های بی پاسخشان می گشتند .همان طور که استکان ها را در نعلبکی ها نگه داشته و منتظر سرد شدن چای در حالی که  دست هایشان  زیر نگاه جوان ترها می لرزید ، چشم ها ، به یکدیگر تنها یک هشدار را می دادند و از یک چیز خاطره داشتند تنها و تنها مرگ . آنان به مرگ خیره می شدند و اگر گاهی کلمه ای خاطره ای یادی به زبان می آمد انگار مرگ بود که از زبان آن ها سخن می گفت و این را آن ها در نگاه های هم می خوا ند ند . زمان بسیار کوتاه بود .

                                                                                                      پاییز ۷۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:33  توسط محبوبه موسوي | 
شاید در ابتدا از بوف کور شروع شده باشد یا پیشتر از آن هم بوده ـ البته بحث من در این جا ادبیات کلاسیک نیست ـ اما من در حال حاضر در مورد پیش از بوف کور حضور ذهنی ندارم و بعد در بسیاری از داستان های کوتاه و رمان ها بازهم این موضوع خودنمایانده ست .موضوع عدم حضور کسی که باید باشد و حالا به هر دلیلی مثلا مرگ یا غیر آن نیست . دختر اثیری بوف کور غایب ست با آن که راوی از او حرف می زند اما نیست .مرگان جای خالی سلوچ وقتی که صبح از خواب بیدار می شود مردش را نمی یابد مرد انگار همیشه کنجی را در حیاط از آن خود داشته و بقیه ی داستان شرح سرگذشت مرگان ست در حال و هوای عدم حضور مرد . طوبا را هم در طوبی و معنای شب خاطره ی دختری آزار می دهد که گمان می کند یا واقعیت این طور بوده ـ می بینید من هم مثل طوبا شده ام و فراموش کرده ام آن چه که واقعا اتفاق افتاد چه بوده ـ که زیر درخت باغچه شان دفن شده .منظورم گمشده ها یا رفته هایی ست خارج از موضوع عشق ٬چون در داستانی که شرح عشقی را بیان می کند شاید نبودن یا گم شدن و طرد شدن عاشق یا معشوق  برای بیان داستان غیر قابل پیش بینی یا حتی ضروری باشد اما در این گم شدن ها نه ! در خوابگرد گلشیری مرد که به خواب زده ها می ماند دربه در دنبال زنی ست که از او  خاطره ای را که در ذهن دارد نقاشی هایی ست که از او می کشیده در آزاده خانم هم به نوعی می توان گفت صحبت از زنی ست آزاده نام که نیست و به شکل های مختلف در ذهن راوی حضور دارد . در داستان های غیر ایرانی هم همین طور ست رمان بلند مارسل پروست  شرح مفصل افرادی ست که حالا حضور ندارند و از میا ن آن همه  آدم که پروست از آن ها صحبت می کند الان یاد آن افسر جوانی افتادم که در جنگ کشته شد و همیشه اسمش را فراموش می کنم . فکر می کنم با خود اگر این آدم های غایب در داستان ها حضور داشتند  داستان گذشته از آن که شکل دیگری می گرفت اصلا داستان دیگری می شد چون موضوع بر بال غیبت یک شخص شکل گرفته .و آیا در غیبت چه چیزی هست که در حضور نیست چرا وقتی ما به گذشته رجوع می کنیم و خاطره ای از کسی را در ذهن به یاد می آوریم آن چیزی نیست که زمانی که با او بوده ایم و حضورش ملموس بوده خیال می کرده ایم ممکن ست این موضوع خاطره شود. نه !دقیقا چیزهایی به یادمان می آید که فکرش را نمی کرده ایم این نوستالوژی- نبودن یا همان عدم حضور چیست که چنان آدم را به جاهایی می کشاند که بزرگترین شاهکارهای ادبی هم از دل چنین موضوعی بیرون می آید .منظورم این ست که چه چیزی یا رازی در غیبت هست که در حضور معنا ندارد ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:17  توسط محبوبه موسوي | 
                          ایکور ۱

امروز بر کف دست راستم کپکی بود .

                      *  

ایکاروس۲ !ایکاروس!

چرا آن گاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایه های آن دریای

                                                                       سبز سقوط کردی

رساتر فریاد برنیاوردی؟

چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما 

هرگز نتوانیم خون و استخوان روی سبزه ها را فراموش کنیم ؟

ایکاروس!ایکاروس!

در سر چه اندیشه ای داشتی وقتی به میان ابر باران خیز شیرجه می رفتی؟

آیا چشم هایت از خون تهی شده بودند ٬

ودندان هایت از جریان تند هوا یخ زده بودند؟

 

سرخ و سفیداست خاطرات سقوط های بزرگ.

سرخ و سفیداست اذهان شاهدان.

سرخ است سفیدی چشم ها ٬

وسفیداست گونه هایی که زمانی گلی بود.

 

ایکاروس!ایکاروس!

صدایت را می شنویم پیش از آن که به انتهای آب های ژرف برسی.

چشم هایم را در پای کوهی خاکستری رنگ گشودم ٬ 

واحساس کردم پاره سنگی را از کاسه ی سرم بیرون کشیده ام .

به دست هایم نگاه کردم .بریده بود٬واز دست هایم خون می ریخت .

واز دست هایم زردآبه جاری بود .

مثل آن بود که سه روز در پای آن کوه افتاده باشم .

وسرم ضربانی مکرربود.

ساق راستم میان قوزک وزانو خم شده بود.

هیچ دردی نداشت .

برای جامی لبریز از آب سرد می مردم 

برای پاره ای نان سفید٬واندکی کره وپنیر.

ذهنم روشن بود :نه هیچ نمکی وجود داشت ٬

ونه در مغزم هیچ خونی که براندیشه  ام راه بندد.

تنها جریان کند زردآبه ی دست های بریده ام بود

وآگاهی در کاسه ی سرم 

              *

                                           (قسمتی از شعر بلندایکور نوشته ی گاوین بنتاک۳)

(۱)ایکور Ichor در اساطیر یونان - خون نیست ٬مایعی ست اثیری که در رگ های خدایان جاری ست در آسیب شناسی - ترشح سوزان و آبکی برخی زخم ها و جراحات است .

(۲) ایکور اشاره ای هنرمندانه به اسطوره ای به نام ایکاروس ست که بال هایی از موم ساخت و به آسمان پرواز کرد . در اوج موم با حرارت سوزان خورشید ذوب شد و ایکاروس به عمق دریایی ناشناس سقوط کرد .

(۳)گاوین بنتاک شاعر معاصر بریتانیایی ست که در حال حاضر در ژاپن زندگی می کند . او جایی  درباره ی این شعرش گفته ست که پس از چهل سال نگاهی دیگرگونه به آن دارد و همچنان شعر ایکور را مناسب فضای ادبی دهه ی هفتاد انگلستان می داند .او معتقدست که این شعر در شرایطی سخت و بیزار از مناسبات اجتماعی به شکلی الهام گونه سروده شده و مطمئن نیست که دوباره بخواهد چنین شعری بسراید.

این شعر که ترجمه ی زنده یاد احمد میرعلایی است در شماره ی هفتم دوره ی جدید مجله ی مفید آبان ماه ۱۳۶۶منتشر شده است .

                                                                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:3  توسط محبوبه موسوي | 
                             پست مدرنیسم : چیزی که نیازمند شناخت آن هستیم

                                                          (قسمت دوم )

                                TinyPic image

هر منوتیک واقعیت :تاُویل پذیری یا هرمنوتیک عبارت ست از نظمی فلسفی که مسایل نظری هنگام تفسیر ٬ با آن سر و کار دارند. چون کتب عهد عتیق نیاز به تفسیر داشت و برای تفسیر می بایست به ادبیات ٬ نقد و اجتهاد رجوع شود بنابراین این نوع نگرش ٬ سرمنشاُ تفکر پست مدرنیسم و ساختار شکنی گردید . دشواری خواندن و فهمیدن یک متن ٬نمونه ای ست برای فهم تمامی پدیده ها از جامعه گرفته تا پدیده های فیزیکی . به عبارت ساده تر ٬ چارچوب تاُ ویل پذیری خوانش یک متن برترکیب نویسنده ٬متن و خواننده استوار ست . از یک طرف متن به شدت از قصد عمدی نویسنده متاُثر ست ودر همان حال از خود نویسنده بی نیازست و به عنوان یک متن ٬ همواره زندگی متعلق به خود را اراست . متن دارای معناهایی ست که مستقل از قصد نویسنده و انعکاس آن در پیش فرض های اجتماعی ـ فرهنگی و روان شخصیتی اوست . پیش فرض هایی که نویسنده نا خود آگاه در آن زندگی می کند و می نویسد . بنابراین متن نویسنده عنصری مهم و ضروری در خوانش و فهمیدن یک متن خواهدبود .

تاُویل گرایان ساختار گرا ابتدا به دنبال تصور و درک نویسنده از اثر هستند به نحوی که این تصور فراتر از چیزی ست که خود نویسنده از آن آگاه ست . در هر حال ساختار شناسان بر این عقیده اند که تئوری منتقدانه ی آن ها باعث توانایی و تشخیص خوانش صحیح می گردد .

همچنین خواننده ٬ دارای پیشینه ی فرهنگی ـ اجتماعی و روان شخصیتی منحصر به فردی ست که بر خواندن و فهمیدن متن تاُثیر می گذارد . بنابراین خواننده ای که متن را می خواند در زمینه ای عمل می کند که با متن نویسنده متفاوت ست ٬ علاوه بر این متن ٬ همواره تفسیری از خود را به دنبال می کشاند به نحوی که امکان های خواندن و دوباره خواندن های خود را مکرر می کند .

این پیچیدگی در تاُویل پذیری تلاشی آن را سرعت می بخشد . تاُویل پذیری موضوعی ست مبتنی بر دور یا همان تسلسل . پیش فرض هایی که باعث فهم وتعریف پیش فرض های دیگر ی می شود ٬ بنا براین به نظر می رسد که تاُویل پذیری نه فقط توصیف خواندن و فهمیدن متن است بلکه خواندن و فهمیدن تمام پدیده های  مادی و فیزیکی جهان را در بر می گیرد .

دانش ــ قدرت : ملاک هایی که تعیین می کنند کدام تعبیر از متن درست یا بهتر ست ٬ همواره ملاک هایی ست که بازتاب اشکال قدرت اجتماعی ست . آنچه دانش محسوب می شود توسط قدرت تعریف می گردد . در حقیقت در این نظریه٬ دانش و قدرت با یکدیگر مترادفند .دانش ــ قدرت گرچه مکملند اما چند بعدی و متناقضند . تفکر پست مدرنیستی تشریح کننده ی اسرار مجموعه ی قدرت ــ دانشی است که از نگاه سطحی پنهان است . پنهان بودنی که با ایجاد لایه ای از تاُویل پذیری قابل توصیف تجسم می یابد و باعث درک این تئوری نوین و بسیار مهم می گردد . این لایه ی تاُویل پذیری همان فرا روایتی ست که باید ابزار درک و فهم خطا و تشویش شود . چالشی که در این میان موجودیت می یابد الزام زیستن در بی ثباتی مدام و متغیرست در شرایطی که هیچ قطعیتی برای تکیه کردن به آن موجود نیست .

تاُویل پذیری هستی شناسی " دیگر " : در بخش عمده ی تفکر پست مدرن ٬ نقش شناخت شناسی و تاُویل پذیری از غیر اهمیت بنیادی دارد . ساحت تجربه قادر نیست الگوی اصیلی از قدرت ــ دانش ارئه دهد به این ترتیب تفکر پست مدرن دورنمای منتقدانه ای از واقعیت را نشان می دهد . برای مثال "مایکل فوکالت " به این دلیل در مورد بیمارستان های روانی و زندان ها می نویسد که فهم روشن تری از پایه های اجتماعی را آشکار کند . " امانوئل لونیاس " و " ژاک دریدا " به مسئله ی تفاوت و دیگر بودن پرداختند به نحوی که هستی شناسی بر موضوعات دیگر تقدم داشته باشد .

دانش واقعی در عقل محوری فرو نریخته اما در " غیر " انزوا یافته ست به شکلی که تصورات و پیش فرض های خود را به چالش می کشد . اندیشه ی پست مدرن خود را در این تفاوت و دیگر بودن نشان می دهد ٬ تفاوتی که دارای وظیفه ی رهایی بخشی ست و در تلاش است که اخلاق را از چار چوب ها رها کند و دانش های تحت سلطه را از زیر چتر مسلط قدرت ــ دانش بیرون بکشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 2:3  توسط محبوبه موسوي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
نقد نادر نظامی بر داستان سگ
وبلاگ معرفی کتاب
من در تقاطع اشباح(2)
قتل شاعر در پاي نوشته
رگتایم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
داستان ها
پیوندها
خواب بزرگ
خوابگرد
پننگ(سروش)
هفتان
طومار شرزین
ليدي ام
عکس فوری
تا مقصد مي خوابم
نادر نظامی
گل يا پوچ
قار قار (مهرداد فلاح )
از پروست سعدي وديگران
داستان آباد
پاتوق ادبي
كافه داستان
مجله ادبي قابيل
محمود دولت آبادی
يد الله رويايي
اينجا داستان
اسدالله امرايي
سایت دیباچه
بچه هاي كو چه پشتي
berouz
قلم(طلوع)
همه ي نوشته هاي من
عباس معروفي
اجاق(حامد رمضانی)
سایت بازنگار
وبلاگ مسعود بهنود
ابراهيم نبوي
Doyen Vulture (محمد رضا)
نشريه ي ادبي اردي بهشت
سالهاي ربوده شده
خيام ظهيري
اثر نو
كارن
شوخی و جدی
گفتگو (ح.همایون)
روح الله کرهانی
revayat(خلیل جلیل زاده )
سایت مسعود بهنود
bbc
آیدین آغداشلو
کانون زنان ایرانی
ایستگاه
موریانه ها
زنی تاریک (معصومه مظفری)
نیما (تراوشات ذهنی یک ابله )
انگیزه های خاموشی (الناز معتمدی )
منیرو روانی پور
باران سپید
نگاه . پلک و...(واژه فروش )
گوشه (ابوالفضل حسینی )
ارغوان
باغ آینه (عارف رمضانی )
مجید قبادیان سواد کوهی
نگاتیوهای سپید
داس وقلم
ادبیات و تاتر(رضا بهارلو)
London Theatre
رضا طاهری
مارال
وب نوشته های علیرضا ذیحق
سروش جاودان
نیمه وقت
khaled hosseini
تهمینه
تاتر حرفه ای
مجتبا تعطف طولی
رادیو زمانه
تاملات یک سایه(حجت صوفی )
پوریا
بولود
مجتبا دهقان
وبلاگ های به روز شده
کتاب های رایگان فارسی
کاوه گلستان
کاغذ کاربن
سیب گاز زده
انتشارات آزاد ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان