تبليغاتX
دمادم
تاملي در ادبيات وهنر و یادها

پیرزن را که به یاد دارید؟ عروسکی به عروسک هایش اضافه شده .

 

پیرزن از وقتی که فهمید می تواند مردگانی را لیست کند (از وقتی که دید می تواند افرادی رابشمارد که می شناخته وحالا مرده اند)دانست که پیر شده ست .آن وقت هنوز سی سالش هم نشده بود و پیری اش از همان هنگام اتفاق افتاد . او هر روز می نشیند – به حالت دعا – جلوی طاقچه ای که عروسک هایش را ردیف کرده و دست ها را بالا می برد وبه هم نزدیک می کند و دعا می خواند .کسی نمی داند دعای او چیست یا اصلا با زبان کدام دین نیایش می کند. مهم هم نیست مهم این ست که او هر روز وقتی که از خواب بیدار می شود، مردگانش را یاد می کند آن هم به این شکل .بعد سبد خالی اش را برمی دارد و از خانه بیرون می رود .در راه کم دیده شده که او با کسی حرف بزند، شاید هم بزند اما به نظر نمی رسد آشنایی طولانی ای با کسی داشته باشد در حد سلام شاید و احوال پرسی اما همان هم زیاد طول نمی کشد. کسی زیاد خودش را معطل او نمی کند آخر همه فکر می کنند که او نباید از جایی یا کسی خبر داشته باشد. بالاخره اگر آدم از جایی یا کسی خبر داشته باشد، خودش هم از دیگران پرس و جو می کند تا اخبارش کامل شود .گاه فقط در حد سر تکان دادن یا زدن لبخندی است، همین وبس .بیشتر وقت ها یی که به خانه می رسد سبدش خالی ست. شاید همسایه های کوچه ای که او ساکن آنجاست با خودشان فکر کنند خسیس ست یا به بهانه ای بیرون می رود، اما او را دیگر چه بهانه ای می تواند بیرون بکشد؟گاهی هم یک دانه خیار یا دانه ای بادمجان یا حتی مقداری سبزی ته سبدش دیده می شود ،اگر کسی سر خم کند و به دقت محتوایش را نگاه کند .

وقتی کلید به در می اندازد تا داخل شود همیشه صورتش را طوری می گیرد که از دو طرف نیمرخ دیده شود و این نیمرخ به طرز عجیبی نا کامل ست، درست شبیه نقاشی هایی که می کشد، با کمی تو رفتگی حتی .شاید هم فقط این طوربه نظر می آیدبه خاطر تاثیر نقاشی هایش اما این چیزی ست که خود من دیده ام با همین دو چشمم . وقتی هم که گیس هایش را هی می بافد و هی باز می کند، به این فکر نمی کند که اولین باری که توانست مرده ای را به خاطر آورد کی بوده، برای همین خودش نباید به یاد داشته باشد که از کی  پیری به سراغش آمده یا از کی احساس کرده که دیگر پیر شده و خیال می کند همیشه همین طور بوده. ولی در حین بافتن  گیس هایش وقتی  لابه لای موهایش تارهای سیاهی را می یابد، آرزو می کند که کاش همه اش یکدست سفید شود، چون این طور هم زیباتر ست و هم به نظر خودش ملیح تر . بعد به آشپزخانه می رود و قابلمه ای خالی را تا نیمه آب می ریزد و می گذارد روی گاز تا بعد فکر کند که چه بپزد وبه این فکر می کند که آخرین عروسک از ردیف سمت چپ ،کدام خاطره را درذهنش زنده می کند از کسی که حالا به جایش نشسته .


***خارج از موضوع: بالاخره وبلاگ ایلنان افتتاح شد .ایلنان داستان نویس ست اما در وبلاگش مطالبی غیر ازداستان خواهید دید .چیزهایی که فکر می کنم به نحوی ذهن ما را درگیر می کند .اگر می خواهید وبلاگ متفاوتی ببینید اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:29  توسط محبوبه موسوي | 
                                              تولد یک درام*

دو مرد که شتابان طول خیابان بی درختی را طی می کنند به هم برمی خورند .

-:سلام

- :سلام

محکم به هم دست می دهند و این تصادف برایشان غریب نیست . یکی سپیدموی و سپید روی و آن دیگر با قدی نسبتا کوتاه که موهای سرش هم تا آنجا که توانسته عقب رفته .

دومی: بهت تبریک می گم

اولی:منم بهت تبریک می گم .چه خوب کردی آمدی

دومی: نمی خواستم بیام ، حال خوشی نداشتم ولی خب شد دیگه .از کدوم طرف بریم ؟

اولی :بریم ...؟!کجا بریم ؟

دومی:مگه نگفتی بریم ...فکر کردم باید جایی بریم

اولی:نه !گفتم چه خوب کردی که از این جا رد می شدی .

دومی:از این جا رد می شدم ؟!...ولی من می خواستم جایی برم ، همین جوری که از این جا رد نمی شدم

اولی:خب منم همین جوری رد نمی شدم ،اما می گم چه خوب شد که تورو دیدم ...یعنی ما دوتا همیگه رو دیدیم

دومی:اونم این جا ...توی این خیابون

اولی:راستی درختاشو دیدی ؟

دومی:(می خندد)درخت؟!

اولی:می گم دیدی که چه بلایی سرشون اومده ؟!

دومی:یادم می آد اون وقتا نگران کلاغا بودیم .کلاغایی که روی درختای خشک قار می کشیدن

اولی:با چه صدای خشکی هم .برامون هر بار قارکشیدنشون به معنی این بود که یکی امروز و فردا از این جا می ره .

دومی:تا کم کم نوبت درختای کوچه رسید

اولی:آره...آره یادمه...درختا هم این جوری یکی یکی افتادن ؟!

دومی:واقعا افتادن ؟!

اولی:نه ! مگه می شه که درخت بیفته

دومی:حتی اگه خشک خشک باشه ، پوک پوک .یکی دوتا شاید زیر برف خم بشن یا حتی بیفتن اما همه ...

اولی:تازه برف کجا بود؟مگه توی این کوچه چند ساله یه ته فنجون بارون ناقابل باریده؟!

دومی:غیر از این سوز بی بو وبخار .نه مهی نه شبنمی نه هیچی ...

دوتایی دست در جیب خیابان را بالا می رفتند و دومی مسیر اولی را درپیش گرفته راه خود را گذاشته بود برای بعد .

دومی:یادت می آد سر اون داستان اول چه دعوایی با هم راه انداختیم ؟...

اولی : من مخالف اون جورنوشتن نبودم اما معتقد بودم نوشتن اون جوری مناسب زبان نیست

دومی:می دونم ...می دونم ...خب دقیقا من هم به همین دلیل با کارای تو مشکل داشتم

اولی:حالا چی؟!...

دومی:حالا که هردومون با سماجت راه خودمونو رفتیم وپیدا کردیم و هردوتا ....

اولی:هردو موفق ، مگه غیر اینه ؟ چرا می ترسی بگی؟... همه می دونن

دومی:نه!...از این حرف نترسیدم .اینو می دونم .موفق ؟! ولی ...هردو مثل هم شدیم .منظورم اینه که چقدرمشابه ودر شرایطی یکسان

اولی:یک سرنوشت؟

دومی:هوم

اولی:چون هر دو مال همین محل بودیم ... همین جا کار کردیم که درختاش یهو محو شد.خیلیا رفتن ... ولی ما نرفتیم ...اینم یه تشابه دیگه

دومی:ویادمون رفت که از کی بارون نباریده

اولی:یا برف!

دومی:یادش به خیر (پیپش را در می آورد به نشانه ی تعارف جلوی دوستش می گیرد ویادش می آید که او اهل پیپ نیست )اما اون وقتا یه چیزی بود که بشه سرش بحث کرد

برای روشن کردن پیپ دمی می ایستند وباز به راه می افتند اما این بار با شتابی کمتر

دومی:تویه عشق دور داشتی...

اولی:نه!...عشق نبود اون یه استعداد بود ،استعدادی که همین الانم می گم کسی مثل اون پیدا نشد تو زن ها

دومی:چرا عشق بود...حالا که گذشته بازم انکار می کنی؟

اولی:خب... چون نبود مگه ترس دارم

دومی:ولی خب حق باتویه ...هیچکی مث اون نمی تونست تو هنر بدرخشه

اولی:هنر؟!

دومی:این جا خیلی سرده ...این سوز سرد وقتی با باد همراه می شه کلافه م می کنه

اولی:خبرشو دارم ،خیلی بد اخلاق شدی

دومی:دیگه طاقت هیچی رو ندارم .پوستم زود ترک می خوره .اومده بودم بهت تبریک بگم وبرم

اولی:تبریک برا چی ؟

دومی: هنوز یادت نیومده؟برا تولدت دیگه ؟! پس تو این جا چکار می کردی؟

اولی:اومده بودم ببینم میشه این جارو دوباره روبراه کرد، یه چیزایی راه انداخت

دومی:حوصله داری ها؟!چه جوری؟ مگه می ذارن .تازه اگه بذارن کی می خواد اجرا کنه ! کی دیگه می تونه؟

اولی:شاید کسی باشه که بتونه کارو خوب در بیاره اگه صحنه ای باشه

دومی:من که دارم برمی گردم

اولی:کجا می ری؟

دومی:شمال...رشت یا لاهیجان ...یه جایی که بارون باشه

اولی:من این جا کار دارم ، ممنون که با این حال به خودت زحمت دادی

دومی:طوری نیس چند تا ترک روپوست بیشتر می شه

اولی)زیر لب)آره حتما بیشتر می شه

دوباره با هم دست می دهند آرام وبی شتاب و مدت مدیدی دست هم را نگه می دارند ویکی به چشم های سبز ودیگری به چشم های قهوه ای خیره می ماند.دومی راه آمده را برمی گرددتا راه خود را برود و اولی به راه ادامه می دهد .صدای کشیده شدن ترمز ماشین بر آسفالت خشک و سرد . اولی همان طور پشت کرده دمی می ایستد .بعد نگاهی به پشت سر می اندازد و یک دست در جیب به راه می افتد در حالی که زیر لب می گوید :تولد خودم را تسلیت می گویم .


*پیام تبریک اکبر رادی برای تولد بهرام بیضایی درست در زوز درگذشت رادی به دست بیضایی رسید و بیضایی درگذشت رادی را چنین تسلیت گفت :" تولد خودم را به جامعه ی نمایش ایران تسلیت می گویم ."وبدین شکل مرگ رادی موقعیتی دراماتیک شد.درگذشت درام نویس.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:7  توسط محبوبه موسوي | 

                                     

                                                           (ما ندالین نواز:ا ثردومیه)

از خود می پرسم هنر به دنبال چیست و هنرمند چه چیز را از زندگی می طلبد

لذت ، زیبایی یاکشف ؟کشف راز جهان و راه یافتن به درون آن _چیزی که معما ،آرزو و شکوه انسان در طول قرون بوده _حتی اگر به اندازه ی ذره ای باشد چنان او را به شوق می آورد و دیگران را به شگفتی که دهان ها به تحسین گشوده می گردد و سرها به تعظیم هنرمند فرو افتاده . در انسان هنرمند چیست که او را از دیگران متمایز می کند ؟شاید نبوغ یا به نوعی بتوان گفت نبوغ .او می بیند همان طور که دیگران نگاه می کنند ، او راه های تاریک را می بیند شاید همان طور که برخی و گام در آن برهوت خالی و بی معنا و گنگ می گذارد باز هم شاید همان طور که کسانی دیگر .اما او تارهایی نامرئی را کشف می کند که این دالان ها ی تاریک را به هم بسته اند ، شاید فیلسوفان هم گاه بتوانند به چنین کشفی برسند اما هنرمند و لذت هنر تنها در این نیست ،او این خطوط پیوسته و ظاهرا بی معنا را نه تنها مرتبط می کند و معنادار بلکه نشان می دهد و همین نشان دادن ست که زجر هنرمند آغاز می شود .

در واقع خطوط بی معنا  و گنگی که جهان تاریک را به هم پیوسته می سازد رشته هایی نامرئی ست که حالا او به دست گرفته و نگاهشان می کند ، چیزهایی که باید بیان شوند ،به تصویر در آیند یا به صدا و از این جا موسیقی شعر ،نقاشی ، رقص و بسیار بسیار هنرها متولد می شوند . هنرمند یاد می گیرد که چگونه بیان کند .چگونه آن ها را نشان دهد که هم به ذهن خالی و پرسوال مخاطب وارد شود و در آن جا فضایی را از آن خود کند آن قدر که مصرف کننده ی هنر گاه خیال می کند این تکه ای از خودش ست و از طرفی می داند که چگونه زیبا بیان کند .(این بحث که هنر به مخاطب نیاز دارد یا نه بماند برای بعد ) صحبت برسر این ست که او این تارها را به دست گرفته و نشانمان می دهد آن قدر باشکوه که فروغ فرخزاد می گوید من می توانم در برابریک تابلوی پیکاسو سجده کنم و این یعنی کشف شکوه هنر . اما هنرمند خود در جهان چه می کند و چگونه می زید ؟ او انسانی ست مثل دیگران با نیازها و عواطفی یکسان .درک عظمت هنرش گرچه او را سیراب می کند و به ظاهر همین باید کافی باشد  اما به شهادت زندگی هنرمندان می توانیم بگوییم که کافی نیست .چرا شاعران ، نویسندگان ، نقاشان و... چنین تنهایند ؟ بله !پاسخ از پیش مهیا ست :آنان چیزی را در دست دارند و می بینند که دیگرا ن ندارند و رنجی هم برای بیانش ندارند .این پاسخ حتی اگر هم صحیح باشد کامل نیست .چرا صادق هدایت خودکشی می کند ؟ (کاری به مسایل روان شناسانه اش ندارم )چرا ادگار آلن پو در آن جامعه ی بی رحم چنان روزگار می گذراند که جنازه اش کنار خیابانی پیدا می شود ؟ چرا پاگانینی ویولن نواز که در اواخر عمرش ویولنش را به ثمن بخس می فروشد که مخارج خاک سپاری اش از آن تامین شود و با پول آن می توانند برایش فقط گوری چنان کوچک بخرند که مجبورشوند ایستاده به خاکش بسپرند ؟ چرا سرنوشت موتسارت چنین تلخ است با آن همه قطعه ؟ چرا همسر تولستوی (بعد از این که متوجه نبوغ شوهرش می شود ) او را مجبور می کند که بنویسد و اصرار می کند که کارهای سفارشی قبول کند برای در آمد بیشتر چون می داند که کتاب هایش خوب فروش می رود ؟ می توان آیا رنج تولستوی را درک کرد ؟ از نویسنده های وطنی چرا فروغ چنین غمگین زندگی می کند و مرگش چنان سریع ؟ چرا عشق او چنین غمگنانه شکل ....!! چه بگویم ؟!چه می توان گفت .گناه از کیست ؟ مسلما از آن کس که می داند و چون می داند روال طبیعی زندگی اش را فراموش می کند و چون فراموش می کند دیگران زندگی طبیعی او را فراموش می کنند .دیگران فقط انتظار کشف و خلق از او دارند و اویی که دیگر برای خودش نیست ، گاه این حسرت را بر دل دارد که کاش هرگز گام به این دالان های تاریک با رشته های نامرئی شان نمی گذاشت .اما خودش خوب می داند ،همان لحظه که کاش را می گوید می داند که اگر هزار بارهم بمیرد و زنده شود باز پرسه گرد همان دالان ها خواهد بود . او جواهری چیزی مثل تکه ای از معنای جهان را دردست دارد اما چون پایش در خاک ست این حق اوست و انتظارش که زندگیش چون دیگران باشد .سرشار از لذت های روزمره .این ها چیزهایی ست که او گاه دلش برایشان تنگ می شود و چون به حفره ی تنهایی اطراف خود می نگرد می گوید : "مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل "و حسرت این زنان ساده ی کامل را می خوردو یا فریادشرا به  بغض در ترانه ای زمزمه می کند که وای چه در سرت مانده است جز نوای ماندالین*.

 


پ.ن:نمی دانم چرا این چیزها را نوشتم .می خواستم در مورد زندگی هنرمندان بنویسم .دربارهی تک تک کسانی که قرار بود بنویسم فکر کرده بودم .اما نمی دانم چرا نوشته این شد که می بینید .شاید در پست دیگری راحت تر و با زبانی بهتر بتوان به این موضوع پرداخت .اما حالا فقط فکر می کنم به غربت آن که تنها لحظه را در اختیار دارد . کسی که لحظه را زندگی می کند و برای همین زمان برنامه ریزی شده ی زندگی عادی را از دست می دهد .همه ی حرفم این بود .این که به کسانی بیندیشیم که لحظه هامان را معنادار کرده اند .

 

*قسمتی ازیک ترانه ی محسن نامجو که سروش عزیز امکان شنیدنش را فراهم ساخت  .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:47  توسط محبوبه موسوي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
نقد نادر نظامی بر داستان سگ
وبلاگ معرفی کتاب
من در تقاطع اشباح(2)
قتل شاعر در پاي نوشته
رگتایم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
داستان ها
پیوندها
خواب بزرگ
خوابگرد
پننگ(سروش)
هفتان
طومار شرزین
ليدي ام
عکس فوری
تا مقصد مي خوابم
نادر نظامی
گل يا پوچ
قار قار (مهرداد فلاح )
از پروست سعدي وديگران
داستان آباد
پاتوق ادبي
كافه داستان
مجله ادبي قابيل
محمود دولت آبادی
يد الله رويايي
اينجا داستان
اسدالله امرايي
سایت دیباچه
بچه هاي كو چه پشتي
berouz
قلم(طلوع)
همه ي نوشته هاي من
عباس معروفي
اجاق(حامد رمضانی)
سایت بازنگار
وبلاگ مسعود بهنود
ابراهيم نبوي
Doyen Vulture (محمد رضا)
نشريه ي ادبي اردي بهشت
سالهاي ربوده شده
خيام ظهيري
اثر نو
كارن
شوخی و جدی
گفتگو (ح.همایون)
روح الله کرهانی
revayat(خلیل جلیل زاده )
سایت مسعود بهنود
bbc
آیدین آغداشلو
کانون زنان ایرانی
ایستگاه
موریانه ها
زنی تاریک (معصومه مظفری)
نیما (تراوشات ذهنی یک ابله )
انگیزه های خاموشی (الناز معتمدی )
منیرو روانی پور
باران سپید
نگاه . پلک و...(واژه فروش )
گوشه (ابوالفضل حسینی )
ارغوان
باغ آینه (عارف رمضانی )
مجید قبادیان سواد کوهی
نگاتیوهای سپید
داس وقلم
ادبیات و تاتر(رضا بهارلو)
London Theatre
رضا طاهری
مارال
وب نوشته های علیرضا ذیحق
سروش جاودان
نیمه وقت
khaled hosseini
تهمینه
تاتر حرفه ای
مجتبا تعطف طولی
رادیو زمانه
تاملات یک سایه(حجت صوفی )
پوریا
بولود
مجتبا دهقان
وبلاگ های به روز شده
کتاب های رایگان فارسی
کاوه گلستان
کاغذ کاربن
سیب گاز زده
انتشارات آزاد ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان