![]() |
![]() |
|
| تاملي در ادبيات وهنر و یادها |
|
سرمای فلز به ساعتش که نگاه کرد سی دقیقه به صفر مانده بود واو با پاکت میوهای در دست هنوز تا خانه خیلی راه برای رفتن داشت . خیابان خلوت و تاریک را که تند تند میپیمودچشمش به پنجرهای افتاد که ناگهان سایهی زنی در پشت آن کج شد ودستش دمی بالا ماند و بعد هیچ نبود . به کنار ستون که رسید اناری از پاکت افتاد و او در چراغ روشن اتومبیلی ردّ قرمز آن را د یدکه قل خورد و جلوی پای مردی ماند که از دیوار فرود آمد.سر که بلند کرد چیزی در دست مرد _ بالا گرفته و رو به او _ درخشید ، دیگری هم که پرید او سرمای فلز را بر پشت خود حس کرد که تیر میکشید و بعد فقط صدای گامهایی دونده بود که در تاریکی وسکوت گم می شد. انار را که از زمین برداشت یادش آمد صدای تقلای نفسهای کسی را هم با آن سایه شنیده بود که حالا دیگر نبود . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط محبوبه موسوي |
|
|
اغلب از من می پرسند آیا شما فمنیست هستید؟ آیا اجازه می دهید که مردان برای شما در را باز کنند؟ آیا آرایش می کنید یا این کار را نوعی ستم برزنان می پندارید؟آیا ضدخانواده هستید؟ هنوز مراسم مذهبی را به جا می آورید؟و... نه اشتباه نکنید ٬ این سوالات ازمن پرسیده نشده .اینها سوالاتی ست که ازخانم هلن میلر استاد دانشگاه داگلاس پرسیده می شود ٬کسی که در زمینه ی فلسفه ی فمینسم کار می کند . خود او می گوید :دوست دارم وقتی درباره ی این فلسفه صحبت می کنم حرف "ف" را به کار برم تا بگویم فمنیسم !پس می بینید درآن جا هم صحبت کردن از این موضوع گویی دارای بار منفی است . او می گوید فمنیسم واژه ای انحرافی ولغتی ناخوشایند شده به طوری که شما نمی خواهید ضمیمه ی هویتتان باشد .تصور منفی از این واژه رافرهنگ عامه ورسانه ها سبب شده اند بااین اعتقاد که وقتی برابری زنانه حاصل شده ست ضرورتی چندانی به آن احساس نمی شود .وی بیان می کند که معمولن از دانشجویانش می شنود که می گویند:" من هرگز تبعیضی نمی بینم ." یا " چه نیازی هست به شناختن فمنیسم ؟"و"آیا هنوز هم معتقدید که تمام موانع برعلیه زنان برداشته نشده است ؟"وسرانجام مهمترین ومشکل ترین مساله برسر راه این اندیشه وجود نظریه ای قدیمی در تعریف فلسفه ست که بیان می دارد دانش و حقیقت به طور مطلق به دست آمده است ٬حقیقتی شبیه مسلمات ریاضی وبنابراین با فاکتورهای اجتماعی مثل جنسیت یا نژاد قابل تغییر نیست .فلسفه ی فمنیسم در حقیقت این اندیشه را در فلسفه به چالش می کشد . درست به تعداد زنان ومردان روی کره ی زمین راه های فمنیسم شدن وجود دارد .ممکن ست ما همه ی مباحث مطرح شده در اندیشه های یک نویسنده ی فمنیست را نپذیریم اما این بدان معنا نیست که فمنیسم غیر ضروری وبی اعتبار است .بنابراین حتی اگر شما کسی باشید که با نوشته های مستهجن به این دلیل که به زنان آسیب می رسانند موافق نباشید باز هم نمی توان برتمام نوشته های فمنیستی سرپوش گذاشت . این ها چکیده ای بود از مقاله ی "کاربرد لغت ف در کلاس های فلسفه "که توسط همان خانم استاد دانشگاه عنوان شده ست .اودر ادامه ی این مقاله سعی دارد این واژه را متفاوت از تعریفی که رسانه های گروهی معرفی کرده اند بشناساند .با ذکر این نکته که چون مقاله علمی وسرشار از واژه های تخصصی می باشد سعی کرده ام با ترجمه ی آزادی از آن چه هست٬ کلیتی را ارائه دهم . فمنیسم آزادیخواه در بسیاری از همان اصول اخلاقی که اندیشه ی برابری نامیده می شود بر برابری جنسیتی تاکید دارد .این اندیشه برکنار گذاشتن حصارها و موانع اجتماعی که محدود کننده ی زنان می باشند ٬انگشت می گذارد . ابتدا یی ترین شاخه ی این طرز تفکر فمنیست های لیبرال بودند که مخالف محودیت هایی بودند که زنان را از دانشگاه دور نگه می داشت یا از حق رای محروم می کرد .آن ها همچنین به نابرابری اقتصادی در زنان نیز اشاره داشتند .بنابراین تمرکز آن ها بر مظلومیتی بود که از بیرون بر زنان تحمیل می شود و تا برطرف نشدن کامل این ستم بر زنان به تلاش خود ادامه می دهند .آن ها مثل دیگر تئوری های لیبرالی به دوگانگی و موقعیت های فردی تاکید دارند .مشکل عمده ی این نوع فمنیسم این ست که به موانع و حصارهای نامرئی بر زنان توجهی ندارد ومشکل زنان را فقط در تحصیل یا محدودیت های خانوادگی می شمارد چیزی که این روزها حداقل از نظر دانشگاهی نشان می دهد که زنان در ادامه ی تحصیل مشکلی ندارند . گروه دوم فمنیست های رادیکال هستند . این اندیشه در مخالفت با فمنیست های لیبرال رشد کرد .آن ها معتقدند که ساختار مرد سالارانه ی جامعه ست که زنان را سرکوب می کند .اندیشه ای که در دهه ی ۱۹۶۰ میلادی ظهور کرد .واژه ی مرد سالارانه اشاره به سازمان ها و معیارها و قوانین مردانه دارد وبرخلاف لیبرال ها که معتقدند ساختارهای زیربنایی جامعه صحیح ست٬ رادیکال ها به نظام جنسیتی جنس راضی نمی شوند (جنس٬عبارت ست از ساختار زیستی مذکر یا مونث وجنسیت به معنی نقش های اجتماعی که زن یا مرد در جامعه برعهده می گیرند ).آن ها ـ به عنوان مثال کاترین مکنین ـ براین تصورند که نوشته های مستهجن که بی حرمتی نسبت به زنان را به دنبال دارد باید کنار گذاشته شوند .در حالی که دیگران معتقدند این نوشته ها ممکن ست ابزاری در خدمت زنان باشد که با آن ویژگی های جنس خود را بیان کنند .حرمت مادرانه و همچنین تولید مثل از موارد اختلاف نظر بین فمنیست های رادیکال است برخی براین باورند که مادری تنها ابزار قدرت برای زنان ست که از آن طریق می توانند خود را بیان کنند در حالی که دیگران شان زن را بالاتر از تولید مثل ونقش مادرانه می شمارند با این فرض که زنان می توانند از ویژگی های جنسی خود فراتر روند .آن چه که فمنیست های رادیکال در آن اتفاق نظر دارند تاکید بر چگونگی برخوردهای جنسیتی شخصیت ما و زندگی گروهی مان ست . انواع واقسام فمنیست های دیگر هم هستند که شاید در حوصله ی این مقال نگنجد مثل فمنیست های سوسیالیست که بر برابری اقتصادی تاکید می کنند و فمنیست های مولتی کالچرال یا چند فرهنگی. آنان توضیح می دهند که چطور در بخشی از جهان براین موضوع تظاهر می شود که زندگی زنان بر مردان تاثیر می گذارد وبدین ترتیب برنیاز زنانه برای خود بودن سرپوش گذاشته می شود .انتقادی که بر آن ها وارد می شود این ست که ما چگونه می توانیم فرهنگ های دیگررا نقد کنیم ؟ ما نمی توانیم رسوم فرهنگی دیگران را نقد کنیم چون هیچ فرهنگی به طور ذاتی بهتراز دیگری نیست . هنگامی که من کلاس های فلسفه ی فمنیسم را آغاز می کنم از دانشجویان می پرسم که آیا آن ها خودشان را فمنیست می دانند ؟در کلاسی بیست و پنج نفره دو یا سه دست بالا می رود .بعد وقتی که در کلاس قدم می زنم واز تک تک آن ها می خواهم که نظرشان را در این مورد بگویند با چنین جواب هایی مواجه می شوم :"خب!من فمنیست نیستم ٬اما ..." این اما البته در این جا بسیار پرمعنی ست از نظر من یا " من فکر می کنم مردان و زنان در همه چیز باید با هم مساوی باشند" ٬ " من نمی خواهم اساس قضاوت را روی جنسم قرار دهم " ٬" فکر نمی کنم که عادلانه باشد اگر من از قدم زدن در خیابان هنگام شب هراس داشته باشم " یا این جمله که " این درست نیست که زنان در افغانستان نمی توانند کار کنند " ٬" این خاصیت خود ماست که اراده و تصمیم های ما را می سازد ". این زنان ومردان بر یک اصل اخلاقی عمده که فمنیست ها را باهم متحد می کند باور دارند وآن عبارت ست از تساوی فرصت ها . حالا با وجود این توصیفات آیا فمنیسم یک ضرورت است یا اندیشه ای ست که تاریخی از آن گذشته وکارکرد خود را از دست داده ؟آیا می توان فمنیسم را برای تمام جوامع یکسان دانست یا در فرهنگ های مختلف شیوه های گوناگونی را به خود گرفته ؟وساده ترین وپیش پاافتاده ترین سوال آیا این اندیشه خطرناک است ؟ خوب است یا بد ؟ ما درباره اش چطور فکر می کنیم . *این مقاله چکیده ای ست از ترجمه Using the F - word in Phlosophy Classes نوشته یEllen Miller |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:29 توسط محبوبه موسوي |
|
|
نفـــــــــریـن به من
که بــــیم سنگ شدن
دیــری ست
از ذهنــم گریــخته ست*
*شعر از :ابراهیم استاجی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:12 توسط محبوبه موسوي |
|
|
طبل حلبی وروایت حرام زادگی
طبل حلبی روایت گم گشتگی ست ، روایت پریشانی- انسان- سردرگم شده ی معاصر.رمان با این که از ذهن یک فرد (اول شخص )روایت می شود هیچ محدودیتی در فضا و زمان و مکان های پیش وپس از حضور راوی ندارد .روایت تکه تکه شده ،خاطرات گنگ که گاه خود راوی هم به صحتشان شک می کند و گاه با چنان قطعیتی از آن حرف می زند که گویی به هیچ چیزدر جهان جز همان خاطره ایمانی ندارد وما را به دهلیزها وکنار وگوشه های عمق روح واندیشه ی انسان معاصر می برد ،انسانی تکه تکه شده وسردرگم که بین ریشه ها (سنت)و آن چه که به سرعت وشدت در حال تغییر ست (زمان حال )وامانده . اسکار شخصیت اصلی وراوی داستان ،کوتوله ست ،کوتوله ای که نمی خواهد دیگران بفهمند عقل و حواسش خوب کار می کند درواقع اوبه نحوی گویی خود را هم به کوتوله گی زده ست واین کوتوله در جهانی بزرگ ،بسیار بزرگ ودر میان انبوهی از چیزهای بزرگ زیست می کند ،او خودش خواسته که مثل دیگران نباشد وچندین بار تاکید می کند که خود را درسه سالگی متوقف نموده . ودر این جهان سراسر اشباع از اشیا ومووجودات درشت دست به تجربه می زند ،زخم های پشت دوستش را که در جنگ یا دعوا برداشته به راه هایی تشبیه می کند که آن دوست در آن ها پا گذاشته ،او دزدی می کند وحتی مثل پدربزرگش آتش افروزی ،میتینگ ها را برهم می زند وبا صدای توانایش شیشه می شکند بعدهنر را تجربه می کند و عشق را وافسوس که هیچکدام از این ها او را شادکام نمی کند ،از عشق نصیبی نمی برد مگر یادی ویادهایی به جامانده ورویایی وهنر هم کم کم برای او مفهوم خود را از دست می دهد ،هنر برایش تبدیل به سرگرمی ومنبع درآمد می شود . روایت اسکار حکایت سرگردانی ماست ،حکایت سرگردانی انسان در این عصر وزمانه که هیچ چیز را نمی تواند جدی بگیرد چون این طور نیست حکایت دانایی انسان ودر عین حال فرورفتن اوست ،همه چیز در لایه ای از تمسخر پنهان ست ،تمسخری که او با نگاهش ویا باصدایش آن را فاش می کند وبعد ناگهان تمام ارزش ها فرو می ریزد از کلیسای قلب مسیح با مجسمه ی مسیح کودکش که نماد مذهب ست تا خودش،خود خودش را با دانایی به سخره می گیرد . او در جستجوی ریشه های خود به مادرش می رسد _مادری که نه متعلق به سنت بلکه زاییده ی دوران مدرن ست_ کسی که گویی هنوز هم در جهان تنها کسی ست که می توان به او عشق ورزید اما این عشق مادرانه دیگر نه حرمتی دارد ونه تقدسی .راوی خود را سرگردان بین دوپدر می بیند ودو مرد که نقش تعیین کننده ای در زندگی مادرش داشته اند را به نوبت پدر خود می داند گاه این وگاه آن وعجیب ست که در مورد حرام زادگی اش مطمئن ترست تا این که خود را پسر پدر قانونی اش بداند ،پدری که بعدها عشق او را هم تصاحب می کند و راوی ادیپ وار با خشمی همیشگی انگار نمی خواهد که اوپدرش باشد وبدین ترتیب این ریشه ها هم پاسخی برایش به ارمغان نمی آورند چون به گذشته ای پناه برده (مادرش)که مادر هم در آن سردرگم ست سردر گم بین عقل و احساس ،بین روح وجسم ،بین مذهب و عشق ،وعشق وتعهد ،بین سخت دلی و رنجوری وسرانجام احساس ،تهوع را دراوبرمی انگیزد وتهوع اورا می کشد او بالا می آورد و بالا می آورد و آن قدر خودش را دراین تهوع غرق می کند تا بنا به روایت اسکار کوچک می میرد . وراوی بی پناه باز هم به عقب می رود او تنها در گذشته ای بسیار دور می تواند خاطره ی مکان امنی رابه یاد آورد ،در مادربزرگی که چهار دامن را روی هم می پوشیده ودر مزرعه ی سیب زمینی اش کار می کرده ،مادربزرگی که زمانی مکانی امن برای پدر بزرگ آتش افروزش تدارک دیده ،کسی که حالا در کشوری صاحب قدرت و ثروت در خیال راوی نشسته،در آمریکا ،جایی که گویی هیچ وقت پای پدر بزرگ بدان جا نرسیده باشد. بدین ترتیب او گذشته اش را در جای دور وناشناخته قرار می دهد ،کشوری عاری از ریشه ها وسنت ،جایی که گویی تمام امیدها را به خود خوانده ،در حالی که خود پشتوانه ای ندارد، کشوری تکه تکه از فرهنگ های گوناگون . دامن های مادربزرگ نوستالوژی آرامش فرویدی جنین در رحم را در او زنده می کند وبوی کره می دهد اما این گذشته چندان به او آرامش نمی دهد تا این که سرانجام جنگ دوم ومرزکشی بین شرق وغرب بطور کلی او را از گذشته اش جدا می کند . وجهان راوی تکه تکه تر می شود واو بی پناه تر از همیشه به طبلش پناه می برد تا صدایی را از خود به یادگار بگذارد تا در میان هیاهوی کر کننده ی دیگرانی چون خودش صدایش را به گوش ها برساند تا دیده شود ووقتی هم که دیده می شود مسئولیت کارهایش را به گردن نمی گیرد او که گاه در لباس گرگ بوده چون دیده شود با ظاهری معصوم ومظلوم نما لباس بره به تن می کند درست چون انسان معاصر که خودش هم خود را باور ندارد وبه چیزی نمی گیرد او در حالی که خودش را مسئول مرگ دو پدرش می داند و حتی گاهی کمی فقط کمی از این کار دل گیر می شود اما از آن چون امری عادی می گذر د. او همه را محاکمه می کند ،خودش را ودیگران را ،عشق هایی که بی تفاوت از کنارش گذشته اند ،خواهران روحانی ایی که به چیزی پای بند نیستند ،مادری که وفادارنیست وپدری که عشق را نمی فهمد وراوی می خواهد بزرگ شود و بزرگ می شود وقتی که دیگر صدایی در جهان (طبل) ندارد ،اما او ناموزون رشد می کند .وقتی تصمیم می گیرد بزرگ شود ،گام به رشدی نامتوازن وناموزون می گذارد و این ناموزونی چقدر شبیه عدم توازن وگم گشتگی انسان معاصر است ! انسانی که هیچ دوایی دردش را التیام نمی بخشد . طبل حلبی روایت ماست ،روایت انسانی دوشقه شده که پدرانش را نمی شناسد و به سراغ هر کدام هم که به عنوان پدر اصلی خودمی رود او را قانع نمی کند ،جهان مدرن او را به این جا کشانده وحالا او در خلاء به دنبال کوچکترین دستگیره ای ست که به آن تکیه کند و نمی یابدش ،روایت حرام زادگی روایت گم گشتگی ست ،روایت سرگردانی و غرق شدن ودر عین حال از تک وتا نیفتادن چون به دنبال جایی برای نفس کشیدن واستراحت کردن ست،برای پیدا کردن خودش.طبل حلبی با زبان پریشی اش روایت پریشانی ست ،روایت تسخر زدن انسان به همه چیز و هیچ چیز .او در دایره ای گرفتارست که گویی صدا (هنر )هم نجات بخشش نیست چون هنر هم دیگر به خود ایمانی ندارد .طبل حلبی روایت زندگی ست .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:28 توسط محبوبه موسوي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نقد نادر نظامی بر داستان سگ وبلاگ معرفی کتاب من در تقاطع اشباح(2) قتل شاعر در پاي نوشته رگتایم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان ها |
|
RSS
|